Qamus Carabi Farsi
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
Genres
چاه را بيرون كشيد،- العرب: آن گروه از عرب (نبيط) شدند. نبيط
بر مردم عوام اطلاق مى شود ونيز به عربهائى كه ساكن عراق ويا جنوب فلسطين بودند گفته مى شد.
=استنبل-
استنبالا [نبل] الرجل: از آن مرد تير خواست،- المال: بهترين آن
مال را گرفت.
=استنبه-
استنباها [نبه] من نومه: از خواب بيدار شد.
=استنتج-
استنتاجا [نتج]: خواستار غله ومحصول شد، از مقدمات نتيجه گرفت.
=استنثر-
استنثارا [نثر]: آب به بينى خود كشيد وسپس با تنفس از بينى
بيرون ريخت.
=استنثل-
استنثالا [نثل] الكنانة: تركش را از تيرها خالى كرد.
=استنجى-
استنجاء [نجو] من كذا: از چيزى رهائى يافت،- الشي ء من فلان:
آن چيز را از فلانى بازيافت،- الرجل: آن مرد شتاب كرد، گريخت، موضع بيرون آمدن مدفوع را شست وپاك كرد،- الشجرة: درخت را از ريشه كند،- الثمر: ميوه را از درخت چيد،- القوم: آن قوم خرماى رسيده بدست آوردند يا آنرا خوردند.
=استنجب-
استنجابا [نجب]: چيزهاى نفيس وبسيار خوب خواست.
=استنجح-
استنجاحا [نجح] فلانا حاجته: از فلانى خواست تا نيازمندى وي را
بر آورد.
=استنجد-
استنجادا [نجد] فلان: فلانى شجاع وقهرمان شد، پس از ناتوانى
نيرومند شد،- فلانا وبه: از فلانى كمك ويارى خواست،- عليه: بر او گستاخى كرد در حاليكه قبلا از او بيم وهراس داشت.
=استنجز-
استنجازا [نجز] الحاجة أو الوعد: از او خواست كه نياز وى را بر
آورد يا به وعده خود وفا كند.
=استنجش-
استنجاشا [نجش] الشي ء: آن چيز را استخراج كرد يا بيرون كشيد،-
الصيد: شكار را بر انگيخت وسرگردان كرد.
=استنجع-
استنجاعا [نجع] القوم الكلأ: آن قوم براى بدست آوردن گياه وعلوفه بسوى آن شتافتند.
=استنجع-
[نجع] به وعنه: غذا گوارا وچرب شد.
=استنجف-
استنجافا [نجف] الشي ء: آن چيز را بيرون كشيد، در آورد،-
الشاة: از پستان گوسفند شير دوشيد وآنرا خالى كرد،- ت الريح السحاب: باد ابر را پراكنده كرد واز ميان برداشت.
=استنجل-
استنجالا [نجل] المكان: در آن مكان آبهاى زير زمينى وچشمه
سارها بسيار شد.
=استنحس-
استنحاسا [نحس] الأخبار وعنها:
اخبار را از او به فال بد گرفت،- الأخبار:
براى بدست آوردن اخبار وكنجكاوى آن كوشيد.
=استند-
استنادا [سند] إليه: بر او اعتماد كرد.
=استندر-
استندارا [ندر] ه: آن چيز را كمياب دانست،- القوم اثره: آن قوم
در پى او بودند واز وى مراقبت كردند.
=استنده-
استنداها [نده]: استوار شد، استقامت يافت.
=استنزع-
استنزاعا [نزع] ه عن الشي ء: از او خواست تا از آن چيز دست
بردارد.
=استنزف-
استنزافا [نزف] الدمع أو الماء: اشك چشم يا آب را بيرون كشيد.
=استنزل-
استنزالا [نزل] ه: او را پائين آورد، از او خواست تا بسوى او پائين آيد،- ه عن رأيه او حقه: از او خواست كه از نظر وحق خود صرفنظر كند.
=استنزل-
[نزل] فلان: به فلانى تنزل مقام ورتبه داده شد.
=استنزه-
استنزاها [نزه] عن كذا: از آن چيز خود را دور نگهداشت،- فلان:
فلانى خواستار گردش وتفريح شد.
=استنسأ-
استنساء [نسأ] غريمه: از او خواست تا بدهى خود را با دادن مهلت
وتمديد بپردازد.
=استنسب-
استنسابا [نسب]: نسب خود را اعلام كرد،- الرجل: از آن مرد
خواست تا نسب خود را بيان كند،- الشي ء: آن چيز را مناسب يافت.
=استنسخ-
استنساخا [نسخ] الشي ء: آن چيز را نسخ وباطل كرد، خواستار نسخ
وباطل كردن آن چيز شد.
=استنسر-
استنسارا [نسر] الطائر: در نيرومندى بسان كركس شد.
=استنشى-
استنشاء [نشو] الريح: باد را استنشاق كرد وبوئيد،- الخبر: خبر
را پيگيرى كرد تا بداند از كجا آمده است.
=استنشأ-
استنشاء [نشأ] فلانا قصيدة أو خطبة: از او خواست تا قصيده وبا
خطبه اى ايراد كند،- الأخبار: رويدادها را دنبال وپيگيرى كرد،- العلم في المفازة: پرچم را در بيابان برافراشت.
=استنشد-
استنشادا [نشد] ه الشعر: از او خواست تا شعر بسرايد.
=استنشر-
استنشارا [نشر] الخبر: خواستار پخش خبر شد.
=استنشط-
استنشاطا [نشط] الجلد: پوست چروكيده ومنقبض شد.
=استنشق-
استنشاقا [نشق] الماء في أنفه: آب در بينى خود كشيد،- الريح او
النشوق: باد يا داروى بوئيدنى را بوئيد.
=استنصت-
استنصاتا [نصت]: ساكت ماند،- ه: از او خواست تا به سخنانش گوش دهد.
=استنصح-
استنصاحا [نصح] ه: او را پند دهنده شمرد.
=استنصر-
استنصارا [نصر] ه: از او يارى خواست واستمداد كرد،- به: از او
خواست كه به فرياد او برسد،- فلانا على فلان: از وى خواست تا او را بر ديگرى يارى كند.
=استنصف-
استنصافا [نصف]: از او عدل وانصاف خواست،- من فلان: تمامى حق
Page 67