33

Qamus Carabi Farsi

فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي

Genres

مگس سبز رنگ.

=الأخيف-

م خيفاء، ج خيف [خيف]: آنكه يك چشمش به رنگ آبى وچشم ديگرش به

رنگ سرمه اى باشد.

=أخيل-

إخيالا [خيل] ت السماء: آسمان آماده باريدن شد،- ت الناقة:

پستان آن ماده شتر داراى شير شد،- القوم: آن قوم به ابرى خيالى چشم دوختند،- المكان بالنبات: آن مكان با گياهان بسيار رونق گرفت.

=الأخيل-

م خيلاء، ج خيل وأخائل [خيل]:

آنكه بر روى بدن خالهاى بسيار دارد، آنكه دائى دارد،- ج أخايل:

گونه اى پرنده كه هر كس آنرا به بيند فال بد زند.

=أخيم-

إخياما [خيم] الخيمة: چادر يا خيمه را نصب كرد.

=أدا-

- أدوا [أدو] الثمر: ميوه رسيده شد،- اللبن: شير بسته وسفت شد،- أدوا اللبن:

از شير كره بدست آورد.

=أدى-

- أديا [أدي] الشي ء: آن چيز را وصل كرد،- ه: آن را پرداخت.

=أدى-

تأدية [أدي] الشي ء: آن چيز را پيوند داد؛ «ادى اليه الخبر»: خبر را به او رسانيد،- ه: آن را تأديه وپرداخت كرد؛ «ادى خدمة»: خدمتى كرد؛ «ادى ما عليه من دين»:

بدهى خود را پرداخت؛ «ادى واجب الاحترام»: اداى احترام كرد،-

يمينا: سوگند خورد،- السلام: سلام كرد ويا درود گفت.

=الأداء-

[أدي]: رسانيدن، بجاى آوردن، تقرير، روشن خواندن وتلفظ كردن.

=الأداة-

ج أدوات [أدو]: ابزار مانند «أدوات النجارة»: ابزار آلات نجارى؛ «اداة التعبير»:

زبان ولغت،- فى الصرف: نام برخى از حروف است مانند «الأدوات الجازمة»:

حروف جازمه.

=أداخ-

إداخة [دوخ] ه: او را خوار وزبون كرد.

=أداد-

إدادة [دود] الطعام: در غذا كرم پديد آمد.

=أدار-

إدارة [دور] الشي ء: آن چيز دور زد يا چرخيد،- الشي ء: آن چيز

را چرخانيد، آن را داد وستد كرد،- الأمر: آن كار را فرا گرفت،- ه عن حقه: از او خواست كه حق خود را ناديده گيرد واو را منصرف گردانيد،- ه عليه: كوشيد تا وى را ملزم به آن كار كند،- بوجهه الى: چهره خود را بسوئى گردانيد؛ «ادار رأسه الى كذا»: سر خود را بطرفى برگردانيد؛ «أدير به»: به بيمارى سرگيجه دچار شد.

=الإدارة-

[دور]: مص، دستگاه امور ادارى كشور اعم از دولتى يا بخش خصوصى؛ «سوء الإدارة»: بى نظمى؛ «مجلس الإدارة»:

شوراى ادارى كه بر امور مربوط نظارت كنند؛ «مركز الإدارة»:

اداره مركزى.

=الإداري-

[دور]: منسوب به (الإدارة) است؛ «اداريا»: رسمى، برابر با

مقررات ادارى.

=أداس-

إداسة [دوس] الزرع: كشت را كوبيد.

=أداف-

إدافة [دوف] الدواء ونحوه: دارو ومانند آنرا درهم آميخت، دارو

را در آب ذوب كرد.

=أدال-

إدالة [دول] الشي ء: آن چيز را متداول كرد،- الله بني فلان من

عدوهم: خداوند آن قوم را بر دشمنشان پيروز گردانيد،- الله زيدا عن عمرو: خداوند، دولت وتوانگرى را از عمرو گرفت وبه زيد داد.

=الإدالة-

[دول]: مص، چيره گى، پيروزى.

=أدام-

إدامة [دوم] الشي ء: آن چيز را پايدار كرد،- الأمر: آن كار را

همواره ادامه داد،- القدر: جوشش ديگ را با كمى آب سرد فرونشانيد،- ت السماء: آسمان پيوسته باريد،- الدلو: دلو را پر كرد.

=الإدام-

ج آدام وأدم [أدم]: نان خورش، خوشبو كننده نان.

=الأدام-

[أدم]: تاجر پوست.

أدان:

إدانة [دين]: وام گرفت،- ه: به او وام داد، او را متهم ساخت،

او را محكوم كرد.

=ادان-

اديانا [دين]: وام گرفت،- الشي ء:

آن چيز را با گرفتن وام خريد.

=الإدانة-

[دين]: مص، محكوميت شخص در دادگاه؛ «صدر الحكم بادانته»: بر

عليه او حكم صادر شد.

=أدأب-

إدآبا [دأب] ه: آنرا ادامه داد، او را خسته كرد، او را نيازمند

به ملازمت كرد.

=أدب-

- أدبا [أدب]: جشن مهمانى بر پا نمود،- ه: او را به مهمانى دعوت كرد.

=أدب-

- أدبا [أدب]: آن مرد دانشمند واديب شد، زيرك وهوشيار وظريف شد.

=أدب-

تأديبا [أدب] ه: او را ادب آموخت، او را تربيت كرد وتعليم داد، او را بر كار بدى كه كرده بود كيفر داد.

=أدب-

إدبابا [دب] الصبي: كودك را به نرمى راه برد.

=الأدب-

ج آداب [أدب]: ظرفيت، تهذيب؛ «قليل او عديم الأدب»: بىدب؛ «علم الأدب»: ادبيات، دانشى كه با آن لغزش در كلام عرب چه از نظر لفظ وچه نوشتن را بازدارد؛ «رجال الأدب»: اديبان ونويسندگان.

=الأدب-

م دباء [دب]: آنچه كه پر موى وپشم باشد، شترى كه كرك بسيار دارد.

=الأدبار-

[دبر]: پايان، آخر؛ «جاء ادبار الشهر وفى ادباره»: در پايان

ماه آمد.

=أدبر-

إدبارا [دبر] ه: او را پشت خود افكند،- فلان: فلانى مرد، به باد دبور درآمد،- الأمر: آن كار بپايان رسيد،- عنه: از او روى گردان شد ورفت،- ت الدنيا:

روزگار بد آورد وروى گردان شد. اين كلمه ضد (اقبلت) است،- ه

القتب: پالان پشت ستور را زخم كرد.

=أدبق-

إدباقا [دبق] ه: آن چيز را چسبانيد.

=الأدبي-

[أدب]: امر معنوى؛ «الضرر الأدبي»: زيان معنوى كه به آبرو وموقعيت اجتماعى شخص بستگى دارد. ضد اين تعبير «الضرر المادي» است كه بمعناى زيانهاى مالى مى باشد.

Page 33