30

Qamus Carabi Farsi

فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي

Genres

=الأخرج-

م خرجاء، ج خرج [خرج]: جانورى كه رنگ پوست آن سياه وسفيد باشد.

=أخرد-

إخرادا [خرد] الغلام: از خوارى وزبونى ساكت شد نه از شرم وحيا.

=أخرس-

إخراسا [خرس] ه الله: خدا او را لال وگنگ كرد،- ت الأرض: زمين

براى كشت خوب نشد.

=الأخرس-

م خرساء، ج خرس وخرسان وأخارس [خرس]: آنكه لال يا گنگ باشد.

=أخرف-

إخرافا [خرف] ه: او را تباه كرد،- ت الشاة: گوسفند در پائيز زائيد،- الرجل:

آن مرد به فصل پائيز درآمد.

=الأخرق-

م خرقاء، ج خرق [خرق]: احمق، نادان.

=الأخرم-

[خرم]: آنكه لبه بينى او بريده يا پاره شده باشد، م خرماء، ج

خرم واخارم، پائين كتف، لقب يكى از پادشاهان روم.

=الأخرمان-

[خرم]: دو استخوان شكافدار در زير دو طرف چانه.

=اخرورق-

اخريراقا [خرق]: مرادف (تمزق) است.

=الأخروي-

[أخر]: منسوب به آخرت واخرى، اين كلمه ضد (الدنيوي) است.

=أخزى-

إخزاء [خزي] ه: او را به رسوائى كشانيد، به او توهين كرد.

=الأخزر-

م خزراء، ج خزر [خزر]: آنكه داراى چشم خرد يا تنگ باشد.

=الأخزل-

م خزلاء، ج خزل [خزل]: آنكه كمر وپشت او شكسته شده باشد.

=أخزن-

إخزانا [خزن]: پس از تنگدستى وفقر دارا وتوانگر شد.

=أخس-

إخساسا [خس]: كار خسيسان وفرومايگان كرد، او را خسيس يافت، او

را كوچك شمرد،- حظه: بهره يا سهميه او را كم كرد.

=أخسر-

إخسارا [خسر] ه: به او زيان رسانيد،- الرجل نفسه: به زيان وضرر

افتاد،- الميزان: ترازو را كم كشيد وكم فروشى كرد.

=أخسف-

إخسافا [خسف] ت الارض: زمين با آنچه كه بر آن بود فرو رفت،- ت

عينه: چشم او كور شد،- ت البئر: چاه ويران شد.

=أخشع-

إخشاعا [خشع] ه: او را خوار وفروتن كرد.

=أخشف-

إخشافا [خشف] ت الظبية: ماده آهو بچه دار شد.

=أخشم-

إخشاما [خشم] اللحم: گوشت گنديد وبوى بد گرفت.

=الأخشم-

م خشماء، ج خشم [خشم]: آنكه بينى فراخ دارد، آنكه بوى احساس

نكند؛ «انف اخشم»: بينى كه حس بويائى آن ضعيف باشد.

=الأخشن-

م خشناء، ج خشن [خشن]: زبر، خشن؛ «رجل اخشن»: مرد تندخوى وبد

اخلاق؛ «اخشن الجانب»: مرد سخت خوى كه قابل تحمل نباشد.

=اخشوشب-

اخشيشابا [خشب]: آن مرد در امور زندگى خود بسان چوب سفت وسخت

شد،- في عيشه: با كوشش در زندگى شكيبائى كرد.

=اخشوشن-

اخشيشانا [خشن]: مرادف (تخشن) است؛ «اخشوشنوا فان النعم لا

تدوم»: در زندگى خشن باشيد زيرا نعمتها پايدار نيستند،- عليه صدره: بر او خشمگين شد.

=الأخص-

[خص]: برتر وبهتر.

=أخصب-

إخصابا [خصب] المكان: آن جاى پر آب وگياه شد،- القوم: آن قوم

در رفاه ونعمت قرار گرفتند،- الله المكان: خداوند آن مكان را پر از نعمت كرد.

=أخصر-

إخصارا [خصر] القر أنامله: سرماى سخت انگشتان او را زد وناتوان كرد.

=أخصف-

إخصافا [خصف] النعل: كفش را با پاره چرمى وصله زد،- الشي ء على الشي ء:

چيزى را بر روى چيزى ديگر چسبانيد؛ «هم يخصفون اقدام القوم

باقدامهم»: آنها گامهاى خود را بر رد پاى آن قوم مى نهادند وآنها را دنبال مى كردند.

=الأخصف-

[خصف]: آنچه كه در آن رنگ سياه وسفيد باشد، اسب يا گوسفندى كه

دو طرف تهيگاه (پهلو) ى آن سفيد باشد.

=أخصل-

إخصالا [خصل] الرامي: تيرانداز به هدف تير انداخت.

=اخضال-

اخضيلالا [خضل]: تر شد ونم گرفت،- الشجر: آن درخت پر شاخ وبرگ شد.

=اخضأل-

اخضئلالا [خضل]: مرادف (اخضال) است.

=أخضب-

إخضابا [خضب] الشجر أو المكان:

آن درخت يا آن جاى سبز وخرم شد.

=الأخضد-

[خضد]: مرد خميده پشت وناتوان.

=أخضر-

إخضارا [خضر] الري النبات: آبيارى كشت را سرسبز وخرم كرد.

=اخضر-

اخضرارا [خضر]: مرادف (خضر) است،- الليل: شب تاريك شد.

=الأخضر-

[خضر]: آنچه كه به رنگ سبز باشد؛ «أتى على الأخضر واليابس»:

همه چيزها را از بين برد ونابود كرد.

=الأخضران-

[خضر]: گياه ودرخت؛ «هو يجرف الأخضرين»: او گياه ودرخت را مى برد.

=أخضع-

إخضاعا [خضع]: مرادف (خضع) است،- ه: او را فروتن كرد،- الكبر فلانا:

پيرى آن مرد را فروتن وافتاده كرد.

الأخضع

[خضع]: آنكه به خوارى وزبونى تن داده وراضى باشد، آنكه در

گردنش كجى باشد.

=أخضل-

إخضالا [خضل]: تر ويا خيس شد،- الشي ء: آن چيز را تر ويا خيس كرد.

=أخضم-

إخضاما [خضم] له في العطاء: به او بسيار بخشيد.

=اخضوضر-

اخضيضارا [خضر]: مرادف (خضر) است.

=اخضوضع-

اخضيضاعا [خضع]: او ناچار به فروتنى شد.

=اخضوضل-

اخضيضالا

: مرادف (ندي وابتل) است: تر وخيس شد.

Page 30