204

عربي / فارسي قاموس

فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي

ژانرونه

خود اظهار بلاغت كرد در حاليكه بليغ نبود،- فيه المرض: بيمارى

در او شدت يافت.

=تباله-

تبالها [بله]: خود را به نادانى وابلهى زد.

=التبان-

شلوار كوتاه، شورت، مايو، شلوار ورزش، تنبان- اين واژه فارسى است-

التبان-

كاه فروش، كاهدان.

=التبانة-

«درب التبانة» (فك): كهكشان.

=تباهج-

تباهجا [بهج] به: به او شادمان شد،- المكان: آن مكان نيكو شد.

=تباوأ-

تباوؤا [بوأ] الشيئان: آن دو چيز با هم برابر شدند.

=تبايع-

تبايعا [بيع] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر چيز فروختند.

=تباين-

تباينا [بين] الرجلان: آن دو مرد از يكديگر جدا شدند، دور شدند،- الشيئان:

آن دو چيز با هم اختلاف داشتند.

=التباين-

اختلاف، تفاوت، دورى.

=تبب-

تتبيبا [تب] فلانا: به فلانى (تبا لك):

نابود شوى گفت، او را نابود كرد.

=تبتل-

تبتلا [بتل]: از همه چيز بريد وبه خدا روى آورد، ازدواج نكرد.

=تبشر-

تبشرا [بشر] وجهه: چهره ى او شادمان گرديد.

=تبجبج-

تبجبجا [بجبج] اللحم: گوشت بسيار وسست شد.

=تبجح-

تبجحا: فخر كرد.

=تبجس-

تبجسا [بجس] الماء: آب روان شد.

=تبحر-

تبحرا [بحر] في العلم: در دانش پژوهش بسيار كرد.

=تبختر-

تبخترا [بختر]: به گونه اى نيكو راه رفت، در راه رفتن به راست

وچپ مايل شد، بگونه اى متكبرانه وخود بزرگ بين راه رفت.

=التبخترية-

مترادف (البخترية) بمعناى با ناز وتكبر راه رفتن است.

=تبخر-

تبخرا [بخر] الماء: آب بخار شد،- الرجل: آن مرد با بخور دود

كرد، با بوى خوش بخور ودود كرد.

=تبدى-

تبديا [بدو]: آشكار شد.

=تبدد-

تبددا [بد]: پراكنده شد،- القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را به

بخشهائى تقسيم كردند.

=تبدع-

تبدعا [بدع]: چيز نو آورد، بدعت گذارد.

=تبدل-

تبدلا [بدل]: تغيير يافت، كت پوشيد،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى خود را آرايش كرد مى باشد،- ه بكذا:

آن را با چيزى عوض كرد؛ «تبدلا ثوبيهما»:

پيراهن يكديگر را با هم عوض كردند؛ «تبدلت الدار بانسها وحشا »:

آن خانه پس از انس وشادى بگونه ى وحشتناك درآمد.

=التبذار-

[بذر]: آنكه در اموال خود اسراف كند، پر حرف بسيار ياوه گو.

=تبذخ-

تبذخا [بذخ]: بلند شد، بالا آمد، متكبر شد، مقام او بالا رفت.

=تبذر-

تبذرا [بذر]: متفرق شد، پراكنده شد.

=تبذل-

تبذلا: ترك احتشام كرد ومتواضع شد.

=التبر-

طلاى ريخته نشده وسكه نخورده يا طلائى كه در خاك معدنش باشد.

=تبرى-

تبريا [بري] لمعروفه: متعرض نكوئى او شد.

=تبرأ-

تبرؤا [برأ] من الذنب: از گناه تبرئه شد.

=تبرأل-

تبرؤلا [برأل] الطائر: پرنده پرهاى گردنش را براى جنگ از هم

باز كرد.

=تبربر-

تبربرا: به بربريان پيوست ووحشى شد.

=التبرة-

واحد (التبر) است.

=تبرج-

تبرجا [برج] ت المرأة: زن خود را آرايش كرد.

=تبرد-

تبردا [برد]: خواست كه خنك شود؛ «نزل فى الماء يتبرد»: خود را

به آب زد تا خنك شود.

=تبرر-

تبررا [بر]: نيكوكار شد، خواست كه نيكوكاريش آشكار شود،- ه: از

او اطاعت وفرمانبردارى كرد.

=تبرص-

تبرصا [برص] الأرض: ستور هر كجا كه گياه وعلف بود چريد.

=تبرطل-

تبرطلا [برطل]: رشوه گرفت.

=تبرع-

تبرعا [برع] بالعطاء: بطور رايگان عطا وتبرع كرد.

=التبرع-

ج- تبرعات [برع]: بخشش، هبه؛ «فعله تبرعا»: آن را به رايگان

كمك كرد، مشاركت در سهام.

=تبرعم-

تبرعما [برعم] الشجر: گياه غنچه برآورد.

=تبرقح-

تبرقحا [برقح] الثوب: جامه چرك وآلوده شد.

=تبرقع-

تبرقعا [برقع] ت المرأة: آن زن روبند يا نقاب بست.

=تبرك-

تبركا [برك] به: از آن بركت گرفت، تبرك كرد.

=تبرم-

تبرما [برم]: دلتنگ وخسته شد.

=تبرنس-

تبرنسا: جامه ى كلاهدار پوشيد.

=تبرنط-

تبرنطا: كلاه شاپو بر سر نهاد.

=تبرهن-

تبرهنا [برهن]: با دليل وبرهان آشكار شد.

=التبريد-

[برد]: مص؛ «جهاز التبريد»:

دستگاه خنك كننده ى آب؛ «غرفة التبريد»: سردخانه.

=التبرير-

[بر]: مص، مبرى كردن نفس.

=تبزل-

تبزلا [بزل]: سوراخ شد، شكافته شد،- ه: آن را سوراخ كرد.

=تبسر-

تبسرا [بسر] الحاجة: حاجت را در غير موقع خود خواست.

=تبسط-

تبسطا [بسط]: گردش وتفريح كرد، آن مرد گستاخ شد وشرم وحيا را

كنار گذاشت، پخش شد، كشيده شده، امتداد يافت.

=تبسل-

تبسلا [بسل]: از خشم يا دليرى ترشروى شد.

=تبسم-

تبسما [بسم]: لبخند زد.

=التبسيط-

[بسط]: مص، آسان كردن، سهل كردن.

=تبشع-

تبشعا [بشع]: زشت وترشروى شد،

مخ ۲۰۵