Dictionnaire Arabe / Persan

Fuad Afram Bustani d. 1324 AH
32

Dictionnaire Arabe / Persan

فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي

Genres

برآورد.

=أخلف-

إخلافا [خلف] ه: او را به عقب برگردانيد، با او خلاف وعده كرد،- وعده وبوعده: به وعده خود با او وفا نكرد،- الغيث:

آن ابر از باريدن بازماند ونباريد،- ت الشجرة: آنچه كه از آن درخت بريده شده بود باز رويانيد،- الطائر: پرنده پس از پرهاى اوليه اش پر درآورد،- الله عليه: خداوند آنچه را كه از دست او رفته بود به او بازگردانيد،- لنفسه: چيزى از دست او رفته بود وبجاى آن چيز ديگرى قرار داد،- لأهله: براى خانواده خود آب برد،- الثوب:

جامه را اصلاح كرد،- الدواء فلانا : دارو فلانى را سست كرد،-

الفم: دهان بد بوى شد،- الغلام: آن جوان به سن بلوغ ورشد رسيد.

=الأخلف-

[خلف]: سيل، آنكه با دست چپ كار كند، لوچ يا چپ چشم، نادان،

احمق،- (ح): مار نر.

=أخلق-

إخلاقا [خلق] الثوب: جامه كهنه شد،- الشباب: دوران جوانى سپرى شد،- الثوب:

آن جامه را كهنه كرد،- ه الثوب: جامه كهنه را بر تن او كرد.

=الأخلق-

م خلقاء، ج خلق [خلق]: شايسته تر، نرم تر، فقير وبينوا.

=اخلولق-

اخليلاقا [خلق] الثوب: جامه كهنه شد،- ت الدار: خانه ويران شد،- الرسم:

عكس يا تصوير برابر با زمين افتاد،- متن الفرس: پشت اسب نرم

شد، اين كلمه گاهى بمعناى (عسى) براى رجاء وگاهى بمعناى (اوشك) از افعال مقاربه مىيد وبسان (كاد) عمل مى كند؛ «اخلولقت السماء ان تمطر»: باشد كه آسمان به بارد يا نزديك به باريدن شد.

=أخم-

إخماما [خم] اللحم: گوشت گنديده شد.

=أخمد-

إخمادا [خمد] النار: آتش را خاموش كرد،- انفاسه: او را كشت،

خوار وزبون كرد،- الرجل: آن مرد ساكت وآرام شد.

=أخمر-

إخمارا [خمر]: آن مرد پنهان ومتوارى شد،- الشي ء: آن چيز را

پنهان كرد،- الأمر: آن امر را كتمان وپنهان كرد،- العجين: به خمير مايه خمير افزود،- ت الأرض: زمين پر از درختان بهم پيچيده شد،- له: بر او كينه ور شد،- ه الشي ء: آن چيز را به او ارمغان كرد.

=أخمس-

إخماسا [خمس] القوم: آن قوم پنج نفر شدند.

=الأخمص-

ج أخامص [خمص]: فرورفتگى كف پاى كه بزمين نمى رسد، وچه بسا كه

بر تمام كف پاى اطلاق شود؛ «من الرأس الى اخمص القدم»: از سر تا كف پاى؛ «اخمص البدن»: ميانه تن.

=أخمل-

إخمالا [خمل] ه: او را گمنام كرد.

=الأخن-

[خن]: آنكه بهنگام سخن گفتن يا گريه كردن يا خنديدن صدايش از

درون بينى درآيد، آنكه تو دماغى سخن گويد.

=أخنى-

إخناء [خنو] عليه في الكلام: به او ناسزا گفت،- عليه الدهر:

زمانه بر او دراز شد، زمانه او را نابود كرد، زمانه بر او ستم كرد.

=الأخنس-

[خنس]: آنكه داراى بينى كج بوده وسر بينى او بلند باشد.

=أخنع-

إخناعا [خنع] ته الحاجة له أو اليه:

نيازمندى به آن شخص وى را فروتن كرد.

=الأخو-

مثناه أخوان، ج إخوة وأخوة وإخوان وأخوان وأخون وآخاء [أخو]: برادر.

=أخوى-

إخواء [خوي] الرجل: آن مرد گرسنه شد،- ما عند فلان: آنچه كه

فلانى داشت از وى گرفت،- الزند: آتش زنه آتش نداد،- ت النجوم: ستارگان خشك شدند وباران نيامد،- ت الماشية: ستور بسيار فربه شد.

=الأخوى-

م خياء وخوياء [خوي]: آنكه خرد او بدر رفته باشد.

=الإخوان-

[أخو]: جمع (أخ) است ومعمولا براى دوستى بكار برده مى شود؛

«هؤلاء اخوان صفاء»: اينان دوستان باصفايند.

=الإخوة-

[أخو]: جمع (أخ) است ومعمولا در نسب بكار برده مى شود؛ «هؤلاء اخوة فلان»:

اينان برادران فلانى مى باشند،- فى عرف الرهبان: ودر اصطلاح راهبان مسيحى بمعناى برادرانى كه تازه بخدمت كليسا وارد شده اند مى باشد كه بر آنها (ألإخوة العمليون) اطلاق مى شود.

=الأخوة-

[أخو]: برادرى، يگانگى، دوستى.

=الأخور-

[أخر]: بمعناى (الإسطبل): آخور است. اين كلمه فارسى است.

=أخوص-

إخواصا [خوص] النخل: درخت نخل برگ درآورد.

=الأخوص-

م خوصاء، ج خوص [خوص]: آنكه چشمانش در سرش فرورفته باشد، چشم گود.

=أخول-

إخوالا [خول]: داراى خالوها (دائيها) ى بسيار شد.

=أخول-

[خول]: مرادف (اخول) است.

=الأخول-

[خول]: آنكه دائيهاى بسيار دارد.

=الأخوي-

[أخو]: منسوب به (الأخ) است.

=الأخوية-

[أخو]: گروهى از دوستان كه انجمنى دينى يا غير از آن تشكيل دهند.

=الأخي-

[أخو]: منسوب به (الأخ) است.

=الأخياف-

[خيف]: افراد مختلف وگوناگون؛ «هم اخوة اخياف او بنو اخياف»:

آنها برادرانى از يك مادر وچند پدر مى باشند.

=الأخيذ-

ج أخذى [أخذ]: اسير، گرفتار.

=الأخيذة-

[أخذ]: آنچه كه از دشمن در جنگ گرفته شود، آنچه كه به زور

گرفته شده باشد.

=الأخير-

[أخر]: متناقض (الأول) است؛ «أخيرا»: در پايان، در خاتمه؛ «اخيرا وليس آخرا»: تعبيرى است كه چيزها ومطالب ديگرى غير از آنچه در پايان سخن گفته شده در آن وجود دارد.

=الأخير-

م خيرى وخورى، ج أخاير [خير]: اسم تفضيل است.

=الأخيضر-

[خضر] (طب): گونه اى بيمارى كه در چشم پديد آيد،- (ح): گونه اى

Page 32