Арабско-персидский словарь
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
Жанры
مى كند اهميت نمى دهد، از سالخوردگى خردمند نشد،- بالشي ء عند
العامة: ودر زبان متداول به معناى آنكه بى نظم وبى مبالات است مى باشد.
=استهتر-
[هتر] الرجل: آن مرد بسيار بكارهاى باطل پرداخت،- الرجل بكذا:
آن مرد به چيزى يا كارى سرگرم شد وبه چيزى ديگر نينديشيد.
=استهج-
استهجاجا [هج] فلان: فلانى به رأي خود چه درست وچه نادرست كار
كرد،- السيارة او القافلة: ماشين يا كاروان را با شتاب راند.
=استهجن-
استهجانا [هجن] فعله: كار او را زشت وناپسند شمرد؛ «هذا مما
يستهجن ذكره»: اين از چيزهائى است ناپسند كه گفتن آن زشت است.
=استهد-
استهدادا [هد] ه: او را ناتوان كرد.
=استهدى-
استهداء [هدي]: راهنمائى خواست،- الشي ء: خواست كه آن چيز به
وى ارمغان شود.
=استهدج-
استهداجا [هدج]: لرزان راه رفت.
=استهدف-
استهدافا [هدف] له الشي ء: آن چيز براى او برخاست،- الشي ء: آن
چيز بلند،- الشي ء: براى آن چيز كوشيد، آنرا هدف قرار داد،- لكذا: بر آن چيز متعرض شد.
=استهرج-
استهراجا [هرج] له الرأي: داراى رأيي نيرومند وفراخ شد.
=استهرع-
استهراعا [هرع] ت الإبل: شتران بسوى آب شتافتند.
=استهرم-
استهراما [هرم] ه: او را پير وسالخورده شمرد، او را سالخورده يافت.
=استهزأ-
استهزاء [هزأ]: ريشخند كرد.
=استهزم-
استهزاما [هزم] الجيوش: لشكر را گريزانيد، خواستار گريز آنها
شد، آنها را گريخته يافت.
=استهش-
استهشاشا [هش] ه: او را خوار وسبك كرد.
=استهضب-
استهضابا [هضب] الجبل: كوه بلند ومرتفع شد.
=استهل-
استهالا [سهل] المكان: آن مكان را مناسب ديد ودر آن اقامت گزيد.
=استهل-
استهلالا [هل] المطر: باران سخت ريزش كرد،- ت السماء: آسمان اولين باران را فرو ريخت،- قصيدته: شعر خود را آغاز كرد،- الشهر: هلال آن ماه را ديد،- القوم الهلال: آن قوم هلال ماه را ديدند،- الهلال: هلال نمايان شد،- الشهر: هلال آن ماه آشكار شد،- الوجه: چهره از شادى درخشيد،- ت العين: چشم اشك ريخت،- الصبي: كودك نوزاد با صداى بلند گريست. ونيز بر هر گوينده اى كه با صداى بلند سخن گويد واژه (استهل) بر او اطلاق مى شود.
=استهل-
[هل] الهلال: هلال آشكار ونمايان شد،- السيف: شمشير كشيده شد.
=الاستهلاك-
[هلك]: مص به مصرف رسانيدن چيزهاى خوب ونيكو از سوى دارندگان آنها.
=الاستهلال-
-[هل]: مص؛ «استهلال القصيدة»:
آغاز قصيده شعرى؛ «براعة الاستهلال عند البيانيين»: ودر نزد
سخنوران زيبائى مطلع وآغاز بيت شعرى از قصيده است.
=استهلك-
استهلاكا [هلك] ه: او را هلاك كرد،- المال: آن مال را بمصرف
رسانيد واز بين برد،- فى الأمر: در آن كار با شتاب كوشيد.
=استهم-
استهاما [سهم] القوم: آن قوم با يكديگر قرعه كشيدند.
=استهم-
استهماما [هم] فلان: فلانى امور قوم خود را مورد توجه قرار
داد،- ه بالأمر وفى الأمر: از او خواست تا به آن كار اهميت دهد.
=استهنأ-
استهناء [هنأ] الطعام: طعام را گوارا يافت،- ه: از او طلب يارى
كرد، از وى عطا وبخشش خواست.
=استهوى-
استهواء [هوي] ه: عقل وعشق او را ربود وسرگردانش كرد، خواسته
او را برايش زيبا جلوه داد، او را با تلقين فريفت يا وى را با خواب مغناطيسى خوابانيد.
=الاستهواء-
[هوي]: مص، تلقين كردن، الهام يا وحي مغناطيسى كه به آن
(التنويم المغناطيسي) نيز گويند.
=استهيم-
استهياما [هيم] فؤاده: از فرط عشق ودوستى وجز آن دل وعقل او
شيفته وسرگشته شد.
=استوى-
استواء [سوي]: راست واستوار شد،- الشي ء: آن چيز معتدل شد؛
«سويت الشي ء فاستوى»: آن چيز را عدل ومساوى كردم پس معتدل شد،- الرجل: كار آن مرد استوار شد، جوانى او به پايان رسيد، به نهايت جوانى ونيرومندى رسيد،- الرجلان فى كذا: آن دو مرد در امرى با هم برابر شدند،- عليه: بر آن دست يافت ونمايان شد،- على ظهر الدابة: بر پشت ستور سوار شد،- على سرير الملك: توانگر ومالك شد،- ت به الأرض: هلاك شد ودر زمين دفن گرديد،- الطعام أو التمر: غذا يا خرما پخته ورسيده شد،- فلان لي خصما: فلانى دشمن من شد،- الى الشي ء: آهنگ آن چيز را كرد.
=الاستواء-
[سوي]: مص استقامت وبرابرى، اعتدال؛ «خط الإستواء»: در اصطلاح
جغرافيدانان عبارت از دايره ايست بر دور كره زمين كه درد وفاصله مساوى ميان دو قطب زمين است وآنرا به دو نصف شمالى وجنوبى تقسيم مى كند. وشب وروز در تمامى سال با هم برابرند، خط استوا.
=الاستوائي-
[سوي]: منسوب به خط استواست؛ «المناخ الإستوائي»: آب وهواى
سرزمينهاى نزديك به خط استواست كه با درجه گرماى بسيار وبارانهاى پياپى توأم مى باشد.
=استوأل-
استيئالا [وأل] ت الإبل: شتران گرد هم آمدند.
=استوبأ-
استيباء [وبأ] المدينة: آن شهر را وبا خيز يافت.
Страница 69