Kamus Arab-Parsi
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
Genre-genre
=استوبق-
استيباقا [وبق]: هلاك ونابود شد.
=استوبل-
استيبالا [وبل] المكان: آن مكان را موافق حال خود نيافت،- ت
الإبل: شتران از بدى چراگاه خود بيمار شدند.
=استوثج-
استيثاجا [وثج] المال: مال وثروت بسيار شد،- الفرس: اسب چاق
وفربه شد،- النبت: گياه بسيار ودرهم پيچيده شد،- من المال: مال را بسيار طلب كرد.
=استوثر-
استيثارا [وثر] الفراش: آن فرش را نرم يافت،- من المال: مال را
بسيار طلب كرد.
=استوثق-
استيثاقا [وثق] منه: از او وثيقه گرفت،- من الأموال: در
نگهدارى آن مال بسيار كوشيد.
=استوثن-
استيثانا [وثن] الشي ء: آن چيز باقى ماند ومحكم شد،- ت الإبل:
شتر بچه ها بهمراه شتران پرورش يافتند،- المال: مال اندوخته فراوان شد،- من المال: مال بسيار خواست.
=استوجب-
استيجابا [وجب] الشي ء: سزاوار آن چيز شد، آن چيز را واجب
ولازم شمرد.
=استوجز-
استيجازا [وجز] الكلام: زوايد سخن را حذف كرد.
=استوجف-
استيجافا [وجف] الحب فؤاده: عشق ومحبت دل او را ربود.
=استوحى-
استيحاء [وحي] ه: از او فرياد خواست، او را شتابانيد،- الشي ء:
از آن چيز پيروى واقتباس كرد؛ «استوحى الفكرة»: از آن چيز يا انديشه الهام گرفت،- ه الشي ء: درباره آن چيز از او پرسش كرد.
=استوحش-
استيحاشا [وحش]: احساس ترس كرد يا ترسيد. اين كلمه ضد (استأنس) است،- منه: با او انس نگرفت،- المكان:
مردم از آن مكان رفتند،- له: از دورى او احساس وحشت كرد.
=استوحل-
استيحالا [وحل] المكان: در آن مكان گل ولاى نشست.
=استوخى-
استيخاء [وخي] القوم: از آن قوم كسب خبر كرد.
=استوخم-
استيخاء [وخم] الطعام: غذا را ناگوار يافت،- المكان: هواى آن
مكان براى او ناسازگار شد، آن مكان را ناموافق ديد.
=استودى-
استيداء [ودي] بحقه: به حق او اقرار واعتراف كرد.
=استودع-
استيداعا [ودع] فلانا مالا: نزد فلانى مالى به وديعه سپرد.
=استودف-
استيدافا [ودف] الخبر: بدنبال كسب خبر رفت،- الشحم: چكيده پيه
را بدست آورد،- اللبن: شير را در ظرف ريخت،- معروف فلان: از فلانى نيكى خواست،- النبات: گياه دراز شد،- فى الإناء: سرپوش ظرف را برداشت وبه داخل آن نظر افكند.
=الإستوديو-
ج استوديوهات [ف ج]: استوديو، جاى عكاسي وضبط صدا براى سينما
وراديو وتلويزيون، كارگاه هنرمندان وهنر پيشگان.
=استورى-
استيراء [وري] الزند: آتش از آتش زنه بيرون آورد.
=استورخ-
استيراخا [ورخ] ت الأرض: زمين نم دار شد.
=استورد-
استيرادا [ورد] الماء: به آبشخور رفت،- ه: او را به آبشخور
آورد،- البضائع: كالاهاى تجارتى را از خارج وارد كرد،- الضلالة: به گمراهي در آمد،- فلانا الضلالة: او را به گمراهي در آورد.
=استورط-
استيراطا [ورط]: هلاك شد،- فى امر: خود را به كارى گرفتار كرد
كه از آن رهائى نيافت.
=استوزر-
استيزارا [وزر]: كوشيد تا وزير شود،- ه: او را وزير خود گرفت،-
الشي ء: آن چيز را برد.
=استوزع-
استيزاعا [وزع] الله شكره: به درگاه خدا سپاسگزارى كرد.
=استوسخ-
استيساخا [وسخ]: آن چيز چرك شد.
=استوسع-
استيساعا [وسع]: آن چيز فراخ شد،- الشي ء: آن چيز را فراخ يافت
يا خواست.
=استوسق-
استيساقا [وسق]: رام وفرمانبردار شد،- الأمر: آن كار مرتكب شد،- له الأمر:
آن كار براى او ممكن شد.
=استوسن-
استيسانا [وسن]: خواب آلود شد وچرت زد، بيدار شد. اين كلمه از
اضداد است .
=استوشى-
استيشاء [وشي] المعدن: در آن معدن كمى طلا يافت شد،- الحديث:
حديث را مورد پژوهش قرار داد وآنرا جمع آورى كرد،- الرجل: از آن مرد چيزى خواست وآنچه را كه در دستش بود. بيرون آورد،- الفرس: اسب را در دويدن برانگيخت.
=استوشر-
استيشارا [وشر]: از او خواست تا دندانهايش تيز ونازك شود.
=استوشم-
استيشاما [وشم]: خواستار خالكوبى شد.
=استوصى-
استيصاء [وصي] بفلان: وصيت وسفارش وصيت كننده را پذيرفت.
=استوصد-
استيصادا [وصد]: آغل براى ستوران ساخت.
=استوصف-
استيصافا [وصف] فلانا الشي ء: از فلانى خواست تا آن چيز را برايش وصف كند،- الطبيب: از پزشك خواست تا براى درمان خود نسخه تجويز كند،- الغلام:
غلام به وقت خدمت رسيد.
=استوصل-
استيصالا [وصل]: خواستار وصل شد.
=استوضح-
استيضاحا [وضح] عن الامر: درباره آن امر تحقيق كرد،- ه الأمر
او الكلام: از او خواست تا درباره آن امر يا سخن توضيح دهد،- الشي ء وعن الشي ء: دست خود را روى دو چشمش گذارد تا ببيند آن چيز ديده مى شود يا نه،- الشمس: چشم خود را بسوى خورشيد خيره كرد.
=استوضع-
استيضاعا [وضع] منه: از او تخفيف
Halaman 70