क़ामूस अरबी फ़ारसी
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
शैलियों
خود را از او گرفت.
=استنصل-
استنصالا [نصل] ه: آن چيز را بيرون آورد،- ت الريح اليبس: باد
گياه خشك را از زمين بر كند.
=استنض-
استنضاضا [نض] حقه من فلان: حق خود را بتدريج از او گرفت،-
المعروف أو الخبر: خواستار بخشش يا خبر شد.
=استنضج-
استنضاجا [نضج] يد الشاة: سر دست گوسفند را پخت.
=استنضر-
استنضارا [نضر] الشي ء: آن چيز را تر وتازه يافت يا شمرد.
=الاستنطاق-
[نطق]: مص باز جوئى، باز پرسى كه وسيله باز پرس دادگسترى انجام
مى شود.
=استنطع-
استنطاعا [نطع] لونه: رنگ او دگرگون شد.
=استنطق-
استنطاقا [نطق] ه: با او سخن گفت، از او خواست تا سخن بگويد،-
ه فى اصطلاح اصحاب القانون: از او گزارش خواست تا بگونه سؤال وجواب پاسخ دهد.
=استنظر-
استنظارا [نظر] ه: انتظار او را كشيد، از او مهلت خواست.
=استنظف -
استنظافا [نظف]: چيز پاك وپاكيزه خواست،- الوالي الخراج: حاكم
خراج وماليات را وصول كرد،- فلان الشي ء: فلانى تمام آن چيز را گرفت،- الفصيل ما في ضرع أمه: بچه شتر يا گوساله آنچه از شير كه در پستان مادرش بود خورد.
=استنعى-
استنعاء [نعي] القوم: آن قوم بر كشتگان خود شيون وزارى كردند
تا ديگران را برانگيزند وانتقام بگيرند، آن قوم پراكنده وپخش شدند،- ذكر فلان: خبر درگذشت فلانى پخش شد،- الشر بفلان: به فلانى پياپى گزند وآسيب رسيد،- الراعي الغنم: چوپان پيشاپيش گله گوسفند راه رفت وآنها را آواز داد تا بدنبالش بيايند، حب الخمربه: دوست داشتن مي او را به زياده روى كشانيد.
=استنعت-
استنعاتا [نعت] ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را برايش
توصيف كند.
=استنعش-
استنعاشا [نعش]: پس از سستى دوباره جان گرفت ونيرومند شد.
=استنفج-
استنفاجا [نفج] الشي ء: آن چيز را بيرون آورد وآشكار ساخت.
=استنفد-
استنفادا [نفد] الشي ء: آن چيز را از بين برد يا نابود كرد،-
وسعه: همه توان خود را بكار گرفت.
=استنفر-
استنفارا [نفر] الظبى: آهو گريخت،- ه: آن را گريزانيد،- القوم:
از آن قوم كمك ويارى خواست تا بشتابند وبه پيش روند.
=استنفض-
استنفاضا [نفض] الشي ء: آن چيز را بدست آورد يا استخراج كرد،-
المكان: آن مكان را خوب برانداز كرد تا آنچه در آنست بشناسد،- القوم: آن قوم را با دقت نگريست وبرانداز كرد،- الأمير: امير يا فرمانده پيشاهنگ فرستاد.
=استنفع-
استنفاعا [نفع] ه: از آن بهره بردارى كرد، سود برد.
=استنفق-
استنفاقا [نفق] المال: مال را تمام كرد يا بر باد داد.
=استنقذ-
استنقاذا [نقذ] ه من كذا: او را از چيزى نجات داد، رهانيد
وآزاد كرد.
=استنقص-
استنقاصا [نقص] الثمن: كاهش در قيمت خواست، آن چيز را كم بها
يافت،- الرجل: به آن مرد نسبت كمبودى داد.
=استنقع-
استنقاعا [نقع] الماء في الغدير: آب در بركه راكد شد،- الماء:
رنگ آب زرد ودگرگون شد،- فلان فى النهر: فلانى براى خنك شدن بداخل رودخانه رفت ودرنگ كرد،- الصوت: صدا يا آواز بلند شد.
=استنقه-
استنقاها [نقه]: پرسيد،- الحديث:
سخن يا حديث را دانست.
=استنكح-
استنكاحا [نكح] الرجل المرأة: آن مرد با آن زن ازدواج كرد،- فى
بنى فلان: از خانواده فلانى همسر گرفت.
=استنكر-
استنكارا [نكر] الفعل أو الإجراء:
نسبت به آن كار اعتراضى سخت كرد، بر آن كار ايراد گرفت،-
الأمر: از آن كار اظهار بى اطلاعى كرد،- امرا يجهله: امرى را كه نمى دانست پرسيد.
=استنكف-
استنكافا [نكف] الرجل: آن مرد تكبر كرد،- عن كذا: از راه تكبر
يا حمايت نسبت به آن كار امتناع وخود دارى كرد.
=استنكه-
استنكاها [نكه] ه: دهان او را بوئيد، از او خواست كه با دهان
نفس كشد تا بداند چيزى نوشيده است يا خير.
=استنهى-
استنهاء [نهي] ه: به او گفت: پايان ده، بس است؛ «استنهيت فلانا
من فلان»: به فلانى گفتم مرا از فلان دور كن، باز دار.
=استنهج-
استنهاجا [نهج] الطريق: راه آشكار وروشن شد،- فلان سبيل فلان:
فلانى از راه وروش فلان پيروى كرد.
=استنهد-
استنهادا [نهد] ه: او را به مبارزه خواند.
=استنهر-
استنهارا [نهر] الشي ء: آن چيز فراخ شد، وهر چيز بسيارى كه
روان شود فراخ خواهد شد،- النهر: رودخانه در زمينى استوار روان شد.
=استنهض-
استنهاضا [نهض] ه لكذا: او را براى كارى برانگيخت وفرستاد.
=استنوك-
استنواكا [نوك]: حماقت كرد،- فلانا: فلانى را احمق دانست.
=استهاف-
استهافة [هيف]: باد گرم وسوزان بر او وزيد وتشنه شد.
=استهال-
استهالة [هول] فلان الأمر: آن كار را ترسناك وبيم آور يافت.
=استهان-
استهانة [هون] به: او را خوار شمرد وبه وى ناسزا گفت.
=استهب-
استهابا [سهب]: بسيار بخشيد.
=استهب-
استهابا [هب] الريح: باد را به وزش در آورد، وزيدن باد را خواست.
=استهتر-
استهتارا [هتر] فلان: فلانى بدنبال هوا وهوس خود است وبه كارى كه
पृष्ठ 68