क़ामूस अरबी फ़ारसी
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
शैलियों
سخت وتيره شد.
=استشرف-
استشرافا [شرف]: بر پاى خاست واستوار شد،- الشي ء: دست خود را
بر روى ابرويش نهاد وبا چشمان خود آن چيز را نگريست.
=استشعر-
استشعارا [شعر] الشعار: لباس زير يا عرقگير پوشد،- بالثوب: زير
پيراهنى پوشيد،- القوم: آن قوم يكديگر را با دادن شعار به جنگ دعوت كردند.
=استشف-
استشفافا [شف] ه: پشت يا آن سوى خود را نگاه كرد،- الثوب: جامه
را در روشنائى پهن كرد تا چنانچه عيبى در آنست بيابد،- له الستر: پشت پرده براى ديدن او آشكار شد،- الشي ء: آن چيز را ديد وآشكار ساخت،- الكتاب: آنچه كه در كتاب بود با دقت خواند،- في تجارته: در تجارت خود سود برد،- اليه: به آن ميل ورغبت تمام كرد.
=استشفى-
استشفاء [شفي]: خواستار تندرستى شد،- به: خواستار بهبودى شد؛
«فلان يستشفى برأيه»: نظر فلانى سازنده واميد بخش است،- المريض من علته: بيمار از بيمارى شفا يافت.
=الاستشفاء-
[شفي]: مص، درمان بيمارى.
=استشفع-
استشفاعا [شفع] زيدا الى عمرو: از زيد خواست كه از وى نزد عمرو
شفاعت كند،- بفلان على فلان: از فلانى بر عليه فلان يارى خواست.
=استشكل-
استشكالا [شكل] الأمر: آن كار مشكل وپيچيده شد.
=استشم-
استشماما [شم] ه: خواستار بوئيدن آن شد، آنرا استنشاق كرد.
=استشنع-
استشناعا [شنع] ه: آن را زشت وقبيح شمرد.
=استشهد-
استشهادا [شهد] ه: از او گواهى خواست،- به: از او در امر گواهى يارى خواست.
=استشهد-
[شهد]: در راه خدا شهيد شد.
=استصاب-
استصابة [صوب] الرأي أو الفعل: آن انديشه ويا كار را درست
وصواب دانست.
=استصبى-
استصباء [صبو]: كارى كودكانه انجام داد،- ه: با او رفتارى
كودكانه كرد،- اليه: بسوى وى گرايش پيدا كرد.
=استصبح-
استصباحا [صبح] الرجل: آن مرد چراغ را روشن كرد.
=استصح-
استصحاحا [صح] الكلام: آن سخن را صحيح يافت،- من مرضه: از
بيمارى كه داشت بهبود يافت.
=استصحب-
استصحابا [صحب] ه: با او همنشين شد، از او خواست كه با وى دوست
وهمنشين شود، در دوستى با او پايدار شد،- الشي ء: آن چيز را همراه خود گرفت،- ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را همراه خود بگيرد.
=استصرخ-
استصراخا [صرخ] ه: از او خواست كه فرياد زند، از او يارى خواست.
=استصرف-
استصرافا [صرف] الله المكاره: از خدا خواست تا سختيها را از او
برطرف كند.
=استصعب-
استصعابا [صعب]: آن چيز سخت ومشكل شد،- الشي ء: آن چيز را
دشوار يافت.
=استصغر-
استصغارا [صغر] ه: او را كوچك شمرد، او را خوار وحقير شمرد،- فلان:
خواستار چيز كوچك شد.
=استصفى-
استصفاء [صفو] الرجل: آن مرد را خالص وپاك شمرد،- المال: همه
مال را گرفت.
=استصفح-
استصفاحا [صفح] ه الذنب: از او براى گناه خود آمرزش خواست.
=استصلح-
استصلاحا [صلح] الشي ء: آن چيز درست شد.
=استصمغ-
استصماغا [صمغ] الشجرة: از درخت صمغ بدست آورد وآنرا گرفت.
=استصنع-
استصناعا [صنع] ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را برايش بسازد.
=استصوب-
استصوابا [صوب] الرأي أو الفعل: آن رأى ويا كار را درست دانست.
=استضاء-
استضاءة [ضوأ] به: از آن روشنائى گرفت،- من فلان: با فلانى
مشورت كرد.
=استضاف-
استضافة [ضيف] ه: از او ميهمانى خواست،- به: از او يارى
خواست،- من فلان الى فلان: از دست فلانى به فلانى پناهنده شد.
=استضام-
استضامة [ضيم] ه حقة: حق او را كم داد.
=استضحى-
استضحاء [ضحو] للشمس: به آفتاب در آمد ودر آن بويژه در زمستان نشست.
=استضحك-
استضحاكا [ضحك]: خنديد.
=استضر-
استضرارا [ضر] به: ضرر وزيان كرد.
=استضرى-
استضراء [ضرو] للصيد: شكار را بدون آنكه بداند در كمين گرفت.
=استضرب-
استضرابا [ضرب] العسل: عسل سفت وسفيد شد.
=استضرع-
استضراعا [ضرع] له: به او فروتنى كرد، اظهار خوارى نمود.
=استضرم-
استضراما [ضرم] النار: آتش را برافروخت.
=استضعف-
استضعافا [ضعف] ه: او را ناتوان ديد يا ناتوان شمرد.
=استضل-
استضلالا [ضل]: از او خواست تا گمراه شود.
=استطاب-
استطابة [طيب] الشي ء: آن چيز را نيكو يافت.
=استطار-
استطارة [طير] الطير: پرنده را پرانيد،- السيف: با شتاب شمشير
كشيد،- الشي ء: آن چيز پراكنده شد،- الحائط: ديوار شكافته شد.
=استطاع-
استطاعة [طوع] الأمر: توانائى آن كار را داشت، آن كار را
توانست انجام دهد.
=استطاف-
استطافة [طوف] ه: به اطراف آن دور زد،- بالشي ء وحوله: در
پيرامون آن چيز بسيار دور زد يا طواف كرد.
=استطال-
استطالة [طول]: آن چيز بلند شد، دراز شد،- على جاره: به همسايه خود مهربانى وبخشش كرد،- على فلان:
بر فلانى ستم كرد،- فى عرضه: به او ناسزا گفت.
पृष्ठ 59