============================================================
102 كتاب الصيدنة في الطب كزدند خوردن او معتاد شد چنانكه سيب وامرود و بيش كسى را هلاك نكرد. و وز ابوريحان گويد اين درخت كه ابوالخير صفت او كرده است او برا لبخ گويند و وه .جالينوس او را درخت پارسى گويد و ديسقوريدس او را به فرساتا(3) نام برده است و اين جمله دليل است برانكه منبت آين درخت در زمين فرس بوده است زيراك بلغت ديگر او را بر فرس(3) نسبت كردهاند و نيقالاوس نيز مثل ور اين تقرير كرده است. و جالينوس در كتاب ميامر اورده است كه درختوه پارسى كه او را لبخ گويند معدن او جزدر اسكندريه نديدم و او نيز ذكر تقل او هوه كرده است از زمين فرس بزمين مصرء و ابوحنيقه دينورى گويد ليخه درختى و بزرگست باندازهآ درختى كه عرب او را اتأبة گويد و برگ او به برگ درخت تد جوز ماند و ميوهآ او ترش(2)شيرين باشد و خوردن او تشنگى آرد و چون زير او آب خورده شود نفخ ارد و در اين معنى شعرى ايراد كرده است و آن شعر اين است: من يشرب الماء و يأكل اللب ترم عروق بطنه وينتفخ و و ابوحنيفة گويد چنين شنيدم از تقات كه در شهر انصنا از بلاد مصر، وآن شهر سحره فرعون است، درختى است كه او را لبخ گويند و او يزرگ باشد جور باتدازه درخت دلب يعنى چنار و ميوه او شيرين باشد و بخرما مشايهت دارد و در طعم او مقدارى كراهيت باشد و درد دتدان را منفعت كند و در وقتى كه او وه را به آره بشكافند و تختهها كنند خون بينى آرد و تخته او در غايت تقوم پاشد و يكى از خاصيات او آنست كه چون تخته را از او يديگرى وصل كنند بر يكديگر استوار پيوندد و اجزاى هر دو بيكديگر در رسته(3) شود و در ميانور ايشان اثر بريدگى و وصل نماند. و بولس در قآليف خود آورده است كه لبخ بوه درختى است كه آن را مرسيفا(6) گويند و بعبارت سرياتى حولانا(7 گويند و وز او بغايت قايض است مرسيلان خون را و در فارس هر كه او را بخوردى ود
Shafi 164