Qamus Carabi Farsi
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
Nau'ikan
=استغبى-
استغباء [غبو] ه: او را كودن شمرد.
=استغث-
استغثاثا [غث] الجرح: زخم را درمان كرد وچرك وخونابه آنرا
بيرون آورد.
=استغدر-
استغدارا [غدر] المكان: در آن مكان گل ولاى بسيار شد.
=استغر-
استغرارا [غر] بكذا: گول خورد،- ه:
سر زده بر او وارد شد.
=استغرب-
استغرابا [غرب] الشي ء: آن چيز را غريب وشگفت يافت،- الدمع: اشك جارى شد،- في الضحك: بسيار خنديد.
=استغرب-
[غرب] في الضحك: سخت وبسيار خنديد.
=استغرد-
استغرادا [غرد] ه: او را به آواز خواندن واداشت.
=استغرق-
استغراقا [غرق] الشي ء: همه آن چيز را فرا گرفت،- فى النوم:
خوابش سنگين شد،- فى الضحك: بسيار خنديد،- الغاية: از حد خود تجاوز كرد.
=استغزر-
استغزارا [غزر]: به كسى چيزى داد تا افزون تر از او پس گيرد.
=استغش-
استغشاشا [غش] الرجل: به آن مرد گمان بد وخيانت برد، او را
نصيحت نكرد.
=استغشى-
استغشاء [غشو وغشي] ثوبه وبثوبه:
خود را در جامه اش پوشانيد تا نشنود ونبيند.
=استغضب-
استغضابا [غضب] عليه: بر او خشمگين شد.
=استغفر-
استغفارا [غفر] الله الذنب ومن الذنب: از خداوند متعال خواست
تا وي را بيامرزد ؛ «استغفر الله»: اين تعبير معادل «لا، ابدا» بمعناى: نه، به هيچوجه مى باشد.
=استغفل-
استغفالا [غفل] ه: او را غافلگير كرد.
=استغل-
### || استغلالا [غل] الأرض: از محصول وغله زمين بهره
بردارى كرد،- الشي ء: از آن استثمار وبهره بردارى نمود،- الفرصة او الظروف: فرصت را غنيمت شمرد واز آن استفاده كرد،- عبده: از برده خود خواست كه برايش محصول دهد يا بدست آورد.
=استغلى-
استغلاء [غلو] الشي ء: بهاى آن چيز بنظرش گران آمد.
=استغلب-
استغلابا [غلب] عليه الضحك: خنده سخت وپياپى او را فرا گرفت.
=استغلظ-
استغلاظا [غلظ]: آن چيز سفت شد، سخت شد،- الشي ء: آن چيز را
سفت وغليظ يافت.
=استغلق-
استغلاقا [غلق] الباب: درب به سختى باز شد،- الكلام على فلان:
سخن بر او پيچيده شد ونتوانست سخن بگويد، گنگ شد.
=استغنى-
استغناء [غني]: توانگر وبى نياز شد،- الله: از خدا خواست كه او
را توانگر كند،- عنه به: از او بى نياز شد.
=استغنم-
استغناما [غنم] الشي ء: آن چيز را غنيمت گرفت؛ «استغنم
الفرصة»: فرصت را غنيمت شمرد واز آن سود برد.
=استغوى-
استغواء [غوي] الرجل: آن مرد را گمراه كرد؛ «استغواه بالأماني
الكاذبة»: او را با وعده هاى پوچ فريب داد وگمراه كرد، گمراهى او را خواست.
=استغيل-
استغيالا [غيل] ت الشجرة: شاخه هاى درخت درهم پيچيده شد.
=استف-
استفافا [سف] الدواء: دارو را نكوبيده گرفت.
=استفاض-
استفاضة [فيض] الخبر: آن خبر پخش ومنتشر شد،- المكان: آن جاى
فراخ شد،- الوادي شجرا: دره فراخ وپر از درخت شد،- القوم فى الحديث: آن قوم با هم سخن گفتند،- الرجل: از آن مرد خواست تا آبيارى كند.
=استفاق-
استفاقة [فوق] الرجل من نومه أو مرضه أو غفلته: آن مرد از خواب
بيدار شد، يا از بيمارى كه داشت بهبود يافت ويا از غفلت خود آگاه وبا خبر شد.
=استفتى-
استفتاء [فتو] العالم في مسألة: درباره مسأله اى از عالم فتوى خواست.
=الاستفتاء-
[فتو]: مص، مراجعه به آراء وافكار عمومى (رفراندوم) درباره
موضوعى مهم؛ «الاستفتاء الشعبى»: رأى عمومى افراد ملت.
=الاستفتاح-
[فتح]: مص؛ «حرف الاستفتاح» در اصطلاح نحويان: (ألا) است زيرا
با آن سخن آغاز مى شود مانند «ألا كل شي ء ما خلا الله باطل»: آيا نه اينكه هر چيزى بجز خدا باطل است.
=استفتح-
استفتاحا [فتح] الأبواب: دربها را باز كرد، گشود،- الرجل:
خواستار پيروزى شد،- الأمر بكذا: كار را با چيزى آغاز كرد.
=استفحل-
استفحالا [فحل] الأمر: آن كار خطرناك شد.
=استفخر-
استفخارا [فخر] الشي ء: آن چيز را بسيار خوب وعالى شمرد، آن
چيز را با شكوه وعالى يافت.
=استفدح-
استفداحا [فدح] الأمر: آن امر را ناگوار يافت.
=استفرخ-
استفراخا [فرخ] الحمام: كبوتر را براى جوجه كشى گرفت،- الحمام:
كبوتر جوجه دار شد.
=استفرد-
استفرادا [فرد] ه: او را تنها يافت، در حاليكه او تنها بود
بسوى وى رفت، او را يكتا وبى نظير شمرد،- الشي ء: آن چيز را از ميان ياران خود بيرون برد،- بالأمر: در آن امر به تنهائى تصميم گرفت واقدام كرد.
=استفرع-
استفراعا [فرع] الشي ء: آغاز به آن كار كرد.
=استفرغ-
استفراغا [فرغ]: قي كرد،- جهده:
كوشش خود را كاملا بكار برد.
=استفرك-
استفراكا [فرك] الحب في السنبلة:
دانه در خوشه سفت ودرشت شد.
=استفره-
استفراها [فره] الدواب: دام وستوران را در رفاه قرار داد
وارزشمند شمرد.
=استفز-
استفزازا [فز] ه: او را سرگردان كرد، او را ناخورسند كرد، او را كشت، او را از خانه بيرون كرد،- ه الخوف: ترس او را برانگيخت وسراسيمه كرد،- ه من الشي ء:
Shafi 62