206

Qamus Carabi Farsi

فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي

Nau'ikan

شد، خود را به خنگى زد، سرگردان شد، آه كشيد، بر اثر اندوه

ودرد با دو دست خود كف زد،- القوم: آن قوم به شهرى آمدند كه در آن كسى نبود،- الصبح: بامداد روشن شد.

=تبلر-

تبلرا [بلر]: بسان شيشه ى بلور شد.

=تبلص-

تبلصا [بلص] الشي ء: آن چيز را پنهانى خواست،- ت الغنم: شير

گوسفندان كم شد.

=تبلطح-

تبلطحا [بلطح] الشي ء: آن چيز پهن شد.

=تبلع-

تبلعا [بلع] ه: آن چيز را بلعيد، سر كشيد.

=تبلغ-

تبلغا [بلغ] بالشي ء: به آن چيز بسنده كرد وقانع شد.

=تبلل-

تبللا [بل] الثوب: جامه خيس شد.

=تبله-

تبلها [بله]: نادان شد، نتوانست دليل بياورد، جوياى گمشده شد،- الطريق:

بيراهه رفت وهدايت نشد.

=تبلور-

تبلورا [بلور]: آن چيز واضح وروشن شد؛ «تبلور الموقف او

الاتجاه»: موضوع يا مقصود روشن شد.

=التبليد-

[بلد]: مص، عادت كردن وخوى گرفتن گياه يا حيوان بيگانه با آب

وهواى كشورى كه بدان برده مى شوند؛ «حديقة التبليد»: باغچه ى پرورش گياهان.

=التبليط-

[بلط]: اسفالت زمين.

=التبليغ-

[بلغ]: خبر دادن، اعلام، اخطار، انذار، ابلاغ.

=تبن-

- تبنا الدابة: به ستور كاه خورانيد.

=تبن-

### || تتبينا: كاه را در كاهدان ريخت.

=التبن-

كاه.

=تبنى-

تبنيا [بني] ه: او را فرزند خود خواند.

=التبنة-

يك ريزه كاه.

=التبني-

آنچه به رنگ كاه باشد.

=التبني-

[بني]: گرفتن فرزند خوانده، پسر خوانده، دختر خوانده.

=تبهج-

تبهجا [بهج] به: به او شادمان شد.

=تبهر-

تبهرا [بهر] الإناء: ظرف پر شد،- السحابة: ابر روشنائى داد.

=تبهرج-

تبهرجا [بهرج]: متكبر شد، خود بزرگ بين شد،- ت المرأة: آن زن

آرايش وزينت كرد.

=تبهم-

تبهما [بهم] الأمر عليه: امر بر او مبهم وپوشيده شد.

=تبوا-

تبوؤا [بوأ] المكان وبه: در آن جاى اقامت كرد،- الشي ء: آن چيز

را تسليم گرفت؛ «تبوأ العرش»: بر تخت نشست؛ «تبوأ الحكم»: زمام امور مملكت را بدست گرفت.

=تبوب-

تبوبا [بوب] الرجل: آن مرد را دربان گرفت.

=تبور-

تبورا [بور] نفسه: بر خود مرثيه خواند واز نابودى شيون كرد.

=تبوق-

تبوقا [بوق]: دروغ گفت،- الوباء فى الماشية: در دام وبا افتاد.

=التبولة-

(ط): غذائى است كه از برغول وجعفرى ونعناع وپياز وادويه ى

خوشبو كننده وآب ليمو وروغن زيتون تهيه كنند.

=التبويب-

[بوب]: تقسيم كردن چيزى به بابها.

=تبيض-

تبيضا [بيض]: سفيد شد.

=التبيع-

ج تباع وتبائع: ياور وپيرو، همراه وهمنشين وهم صحبت، كمك كار.

=التبيل-

مترادف (المتبول) است.

=تبين-

تبينا [بين] الشي ء: آن چيز واضح شد،- الشي ء: آن چيز را توضيح

داد، آن چيز را انديشيد وشناخت.

=تتابع-

تتابعا [تبع]: دنباله روى كرد،- ت الأخبار: برخى اخبار در پى

برخى ديگر از آن رسيد.

=تتارك-

تتاركا [ترك] القوم الأمر بينهم: آن قوم آن كار را از ميان خود

رها كردند.

=تتالى-

تتاليا [تلو]: دنباله روى كرد، آن كار را پياپى انجام داد.

=التتالي-

پى در پى؛ «جاءت الخيل تتاليا»:

اسبان در پى يك ديگر آمدند.

=تتام-

تتاما [تم] القوم: همه ى آن قوم آمدند.

=تتايس-

تتايسا [تيس] الماء: موجهاى آب به هم خوردند،- ت العنز: بز

پرورش يافت وتيس (بز نر) شد.

=تتبع-

تتبعا [تبع] الأمر : بدنبال آن چيز رفت وتتبع كرد؛ «تتبعت

احواله» گاه وبيگاه جوياى احوال او بودم وپيگيرى كردم.

=التتر-

مردم تاتارند كه در محدوده ى ميان درياى خزر وهند وچين سكونت دارند.

=تترى-

[تتر ووتر]: اصل اين واژه [وترى] است. بمعناى پياپى وآمدن يكى

پس از ديگرى است؛ «ارسلنا رسلنا تترى»: ما پيامبران خود را يكى پس از ديگرى فرستاديم؛ «جاء القوم تترى وتترى»: آن قوم بدنبال هم آمدند.

=تترب-

تتربا [ترب]: آن چيز خاك شد، آن چيز خاكى شد.

=تترتر-

تترترا [ترتر]: لرزيد وتكان خورد.

=تترس-

تترسا [ترس]: زره پوشيد، در ميان زره پنهان شد.

=تترف-

تترفا [ترف]: بهره مند شد، در فراخ ونعمت قرار گرفت.

=التتري-

واحد (التتر) است، تاتارى.

=التتفل-

(ح): روباه

تتلى-

تتليا [تلو] ه: آن را پيگيرى كرد؛ «تتليت حقي»: براى بدست

آوردن حق خود پيگيرى كردم تا آنرا گرفتم.

=تتلع-

تتلعا [تلع] في مشيته: در راه رفتن سر وگردن خود را بالا گرفت.

اين واژه بيشتر درباره ى گاو وآهو ومانند آن بكار مى رود.

=تتلمذ-

تتلمذا [تلمذ] الولد: آن جوان را دانش آموخت،- لفلان: دانش

آموز او شد.

=التتمة-

[تم]: تتمه، تكمله، پاياني.

=تتمر-

تتمرا [تمر] اللحم: گوشت ريزريز شد.

=التتن-

(ن): مترادف (التبغ) است- اين واژه تركى است-

تتهم-

تتهما [تهم]: بر او تهمت زد، به تهامه درآمد.

Shafi 207