Qamus Carabi Farsi
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
Nau'ikan
شد، خود را به خنگى زد، سرگردان شد، آه كشيد، بر اثر اندوه
ودرد با دو دست خود كف زد،- القوم: آن قوم به شهرى آمدند كه در آن كسى نبود،- الصبح: بامداد روشن شد.
=تبلر-
تبلرا [بلر]: بسان شيشه ى بلور شد.
=تبلص-
تبلصا [بلص] الشي ء: آن چيز را پنهانى خواست،- ت الغنم: شير
گوسفندان كم شد.
=تبلطح-
تبلطحا [بلطح] الشي ء: آن چيز پهن شد.
=تبلع-
تبلعا [بلع] ه: آن چيز را بلعيد، سر كشيد.
=تبلغ-
تبلغا [بلغ] بالشي ء: به آن چيز بسنده كرد وقانع شد.
=تبلل-
تبللا [بل] الثوب: جامه خيس شد.
=تبله-
تبلها [بله]: نادان شد، نتوانست دليل بياورد، جوياى گمشده شد،- الطريق:
بيراهه رفت وهدايت نشد.
=تبلور-
تبلورا [بلور]: آن چيز واضح وروشن شد؛ «تبلور الموقف او
الاتجاه»: موضوع يا مقصود روشن شد.
=التبليد-
[بلد]: مص، عادت كردن وخوى گرفتن گياه يا حيوان بيگانه با آب
وهواى كشورى كه بدان برده مى شوند؛ «حديقة التبليد»: باغچه ى پرورش گياهان.
=التبليط-
[بلط]: اسفالت زمين.
=التبليغ-
[بلغ]: خبر دادن، اعلام، اخطار، انذار، ابلاغ.
=تبن-
- تبنا الدابة: به ستور كاه خورانيد.
=تبن-
### || تتبينا: كاه را در كاهدان ريخت.
=التبن-
كاه.
=تبنى-
تبنيا [بني] ه: او را فرزند خود خواند.
=التبنة-
يك ريزه كاه.
=التبني-
آنچه به رنگ كاه باشد.
=التبني-
[بني]: گرفتن فرزند خوانده، پسر خوانده، دختر خوانده.
=تبهج-
تبهجا [بهج] به: به او شادمان شد.
=تبهر-
تبهرا [بهر] الإناء: ظرف پر شد،- السحابة: ابر روشنائى داد.
=تبهرج-
تبهرجا [بهرج]: متكبر شد، خود بزرگ بين شد،- ت المرأة: آن زن
آرايش وزينت كرد.
=تبهم-
تبهما [بهم] الأمر عليه: امر بر او مبهم وپوشيده شد.
=تبوا-
تبوؤا [بوأ] المكان وبه: در آن جاى اقامت كرد،- الشي ء: آن چيز
را تسليم گرفت؛ «تبوأ العرش»: بر تخت نشست؛ «تبوأ الحكم»: زمام امور مملكت را بدست گرفت.
=تبوب-
تبوبا [بوب] الرجل: آن مرد را دربان گرفت.
=تبور-
تبورا [بور] نفسه: بر خود مرثيه خواند واز نابودى شيون كرد.
=تبوق-
تبوقا [بوق]: دروغ گفت،- الوباء فى الماشية: در دام وبا افتاد.
=التبولة-
(ط): غذائى است كه از برغول وجعفرى ونعناع وپياز وادويه ى
خوشبو كننده وآب ليمو وروغن زيتون تهيه كنند.
=التبويب-
[بوب]: تقسيم كردن چيزى به بابها.
=تبيض-
تبيضا [بيض]: سفيد شد.
=التبيع-
ج تباع وتبائع: ياور وپيرو، همراه وهمنشين وهم صحبت، كمك كار.
=التبيل-
مترادف (المتبول) است.
=تبين-
تبينا [بين] الشي ء: آن چيز واضح شد،- الشي ء: آن چيز را توضيح
داد، آن چيز را انديشيد وشناخت.
=تتابع-
تتابعا [تبع]: دنباله روى كرد،- ت الأخبار: برخى اخبار در پى
برخى ديگر از آن رسيد.
=تتارك-
تتاركا [ترك] القوم الأمر بينهم: آن قوم آن كار را از ميان خود
رها كردند.
=تتالى-
تتاليا [تلو]: دنباله روى كرد، آن كار را پياپى انجام داد.
=التتالي-
پى در پى؛ «جاءت الخيل تتاليا»:
اسبان در پى يك ديگر آمدند.
=تتام-
تتاما [تم] القوم: همه ى آن قوم آمدند.
=تتايس-
تتايسا [تيس] الماء: موجهاى آب به هم خوردند،- ت العنز: بز
پرورش يافت وتيس (بز نر) شد.
=تتبع-
تتبعا [تبع] الأمر : بدنبال آن چيز رفت وتتبع كرد؛ «تتبعت
احواله» گاه وبيگاه جوياى احوال او بودم وپيگيرى كردم.
=التتر-
مردم تاتارند كه در محدوده ى ميان درياى خزر وهند وچين سكونت دارند.
=تترى-
[تتر ووتر]: اصل اين واژه [وترى] است. بمعناى پياپى وآمدن يكى
پس از ديگرى است؛ «ارسلنا رسلنا تترى»: ما پيامبران خود را يكى پس از ديگرى فرستاديم؛ «جاء القوم تترى وتترى»: آن قوم بدنبال هم آمدند.
=تترب-
تتربا [ترب]: آن چيز خاك شد، آن چيز خاكى شد.
=تترتر-
تترترا [ترتر]: لرزيد وتكان خورد.
=تترس-
تترسا [ترس]: زره پوشيد، در ميان زره پنهان شد.
=تترف-
تترفا [ترف]: بهره مند شد، در فراخ ونعمت قرار گرفت.
=التتري-
واحد (التتر) است، تاتارى.
=التتفل-
(ح): روباه
تتلى-
تتليا [تلو] ه: آن را پيگيرى كرد؛ «تتليت حقي»: براى بدست
آوردن حق خود پيگيرى كردم تا آنرا گرفتم.
=تتلع-
تتلعا [تلع] في مشيته: در راه رفتن سر وگردن خود را بالا گرفت.
اين واژه بيشتر درباره ى گاو وآهو ومانند آن بكار مى رود.
=تتلمذ-
تتلمذا [تلمذ] الولد: آن جوان را دانش آموخت،- لفلان: دانش
آموز او شد.
=التتمة-
[تم]: تتمه، تكمله، پاياني.
=تتمر-
تتمرا [تمر] اللحم: گوشت ريزريز شد.
=التتن-
(ن): مترادف (التبغ) است- اين واژه تركى است-
تتهم-
تتهما [تهم]: بر او تهمت زد، به تهامه درآمد.
Shafi 207