205

Dictionnaire Arabe / Persan

فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي

Genres

خود را به ترشروئى زد.

=التبشير-

### || [بشر]: مص، پند وموعظه وتبليغ در مسيحيت.

=تبصبص-

تبصبصا [بصبص] الكلب: سگ دم خود را تكان داد.

=تبصر-

تبصرا [بصر] الشي ء: با دقت آن چيز را نگريست،- في: در آن چيز

انديشيد وتأمل كرد.

=التبصر-

[بصر]: انديشيدن، تيزبينى وتيزهوشى.

=التبصير-

[بصر]: نگريستن به بخت واقبال. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تبضض-

تبضضا [بض] حقه من فلان: حق خود را از فلانى بتدريج وكم كم

گرفت،- فلانا: هر چه كه فلانى داشت از او گرفت.

=تبضع-

تبضعا [بضع]: به تجارت وبازرگانى مشغول شد،- العرق: عرق از بيخ

مويها كم كم سرازير شد.

=تبطأ-

تبطؤا [بطأ]: عقب افتاد، دير كرد، درنگ كرد.

=تبطح-

تبطحا [بطح] الوادي: دره پهن وفراخ شد.

=تبطل-

تبطلا [بطل]: دلير شد، بيكار شد،- القوم بينهم: آن قوم ميان

خود ترويج باطل كردند.

=تبطن-

تبطنا [بطن] الأمر: حقيقت آن كار را دانست، الشي ء: به درون آن

چيز در آمد.

=التبطيط-

[بط]: «تبطيط أو تفلطح الأرض»:

فرق بين دو قطر استوائى وقطبي زمين وبخش بر قطر استوائى آن است

كه بالغ بر 1/ 297 مى شود.

=تبع-

- تبعا وتباعا وتباعة ه: بدنبال او راه رفت، با او پيوست ورفت، فرمانبردار او شد،- الشي ء: در پى اثر آن چيز رفت،- الدروس: جلسات درس را با نظم حاضر شد،- سيره: به راه خود ادامه داد وهمچنان رفت.

=تبع-

تتبيعا ه: از او پيروى كرد،- به كذا:

به او چيزى را پيوست داد.

=التبع-

مترادف (التابع) است بمعناى پيرو، عاشق، دلباخته؛ «هو تبع الكرم»: او عاشق عطا وبخشندگى است.

=التبع-

مص،- ج أتباع: پيرو يا پيروان. اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود.

=التبع-

آنكه پيروان بسيار دارد.

=التبع-

ج تبابيع: درشتترين زنبور،- ج تبابعة:

لقب پادشاهان يمن قديم است.

=التبعة-

ج تبعات: عاقبت، پايان؛ «لهذا الفعل تبعة»: عاقبت اين كار زيان

آور است، مسئوليت؛ «القى التبعة عليه»: مسئوليت را بعهده ى او گذاشت.

=تبعث-

تبعثا [بعث] الشي ء: آن چيز روان شد، خارج شد.

=تبعثر-

تبعثرا [بعثر]: پراكنده شد، زير ورو شد؛ «تبعثرت نفسي»: دل من

نگران ومنقلب ومتهوع شد.

=تبعج-

تبعجا [بعج]: مترادف (تفجر) است؛ «تبعج السحاب»: ابر باران

ريخت؛ «تبعج السيل»: سيل به شدت روان شد؛ «تبعج علي بالكلام»: سخن بسيار گفت.

=تبعد-

تبعدا [بعد]: دور شد. اين واژه ضد (تقرب) است.

=تبعض-

تبعضا [بعض]: آن چيز تقسيم شد، تجزيه شد.

=تبعل-

تبعلا [بعل] ت المرأة: زن از شوهر خود فرمانبردار شد.

=التبعيض-

[بعض]: تقسيم وتجزيه.

=التبغ-

(ن): توتون وتنباكو. اين گياه از امريكا به ساير جهان برده شده ودر آن ماده اى سمى مى باشد.- اين واژه اسپانيائى است.

=التبغ-

(ن): مترادف (التبغ) است.

=تبغى-

تبغيا [بغي] الشي ء: آن چيز را خواست، طلبيد.

=تبغدد-

تبغددا: به شهر بغداد منسوب شد، بسان مردم بغداد شد.

=تبغض-

تبغضا [بغض] إليه: با او دشمنى كرد. اين واژه ضد (تحبب) است.

=تبغم-

تبغما [بغم] ت الظبية: آهو صداى نرم از خود درآورد.

=التبغية-

(ن): شكوفه هائى است از رسته ى (الباذ نجانيات) كه اصل آن از

كشور آرژانتين وبه رنگهاى مختلف است. اين گياه براى زينت در باغچه ها كشت مى شود.

=تبقى-

تبقيا [بقي]: مرادف (بقي) است بمعناى باقيمانده،- ه: او را باقى گذاشت.

تبقط-

تبقطا [بقط] الشي ء: آن چيز را بتدريج واندك اندك گرفت،- الخبر:

خبر را كم كم گرفت.

=تبقع-

تبقعا [بقع] الثوب: قسمتهائى از جامه رنگين نشد، آب بر آن

پاشيده وقسمتهائى از آن خيس شد.

=تبقل-

تبقلا [بقل]: در پى بدست آوردن گياه تازه بيرون شد، ستور گياه

تازه چريد.

=التبكاء-

[بكي]: گريه، گريه ى بسيار.

=تبكبك-

تبكبكا [بكبك] القوم عليه: آن قوم بر او ازدحام كردند.

=تبكر-

تبكرا [بكر]: مترادف (تقدم) است بمعناى جلو رفت.

=التبكيت-

[بكت]: نكوهش، چيزى اندك؛ «تبكيت الضمير»: سرزنش نفس.

=تبل-

- تبلا ه الحب: عشق او را بيمار كرد، عقل او را گرفت،- الدهر القوم: روزگار آنها را به سختى كشانيد ونابود كرد.

=تبل-

تتبيلا الطعام: در غذا ادويه ى خوشمزه وخوشبو كننده ريخت.

=التبل-

ج أتبال وتبول: كينه ودشمنى.

=تبلبل-

تبلبلا [بلبل]: آميخته شد؛ «تبلبلت الألسن فى بابل»: زبانها در

بابل با هم آميخته شدند.

=تبلج-

تبلجا [بلج] الصبح: بامداد روشن شد،- اليه: به او خنديد

وشادمانى كرد.

=تبلد-

تبلدا [بلد]: با هواى شهرى كه در آن زندگى مى كند عادت كرد، كودن وخنگ

Page 206