قاموس عربی فارسی
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
ژانرها
=الأسكوب-
[سكب]: آنچه كه ريزان يا ريخته شده باشد، باران پيوسته
وپياپى،- من البرق: برق كه به سوى زمين فرود آيد ومنتشر شود.
=الأسكوبة-
[سكب]: قطعه چوبى كه در دهانه يا سوراخ مشك نهند وروى آنرا
بندند تا چيزى از آن خارج نشود.
=الأسكوف-
[سكف]: مرادف (الإسكاف) است.
=الأسكوفة-
[سكف]: مرادف (الأسكفة) است.
=الإسكيم-
جامه راهب مسيحى يا پوشش سر.- اين واژه يونانى است-
أسل-
- أسلا: آن چيز نرم وكشيده ودراز شد.
=أسل-
- أسالة: مرادف (أسل) است.
=أسل-
تأسيلا الرمح: نيزه را مانند (الأسل) ساخت، نيزه را تيز كرد.
=أسل-
إسلالا [سل] الشي ء: آن چيز را پنهانى دزديد،- الله فلانا: خداوند او را به بيمارى سل دچار گرداند.
=الأسل-
نيزه ها، «جمع بين اليراع والأسل»: او جامع خامه ونيزه است يعنى او از دانش وچنگ بهره مند است،- (ن): گياهى است داراى ساقه هاى نازك ودراز كه از آن سبد وصندلى سازند وبه خيزران معروف است.
=الأسل-
[سل]: دزد.
=أسلى-
إسلاء [سلو] ه عن همه: او را از دلتنگى كه داشت رهانيد وخرسند كرد،- القوم: آن قوم از جانور درنده در امان شدند.
=أسلى-
إسلاء [سلي] ت الشاة: بره گوسفند كيسه يا پوسته آب جنين كه در
ميان آن قرار داشت را بهنگام زائيدن كنار انداخت.
=الأسلاك-
سلك: جمع (السلك) است؛ «الأسلاك الشائكة»: سيمهاى خاردار كه از
آن ديواره باغ يا زمين سازند ويا اينكه از وسايل دفاع در جنگ است.
=الإسلام-
[سلم]: مص فرمانبردارى بى چون وچرا از امر يا نهى، دين اسلام،
وگاهى بمعناى مسلمانان نيز مىيد.
=أسلب-
إسلابا [سلب] ت الناقة أو المرأة: ماده شتر يا زن بچه ناتمام
افكند يا اينكه بچه اش مرد،- ت الشجرة: بار درخت يا برگهاى آن فرو ريخت.
=الأسلت-
م سلتاء، ج سلت [سلت]: آنكه بينى او از بيخ بريده شده باشد.
=الأسلة-
واحد (الأسل) است، نوك زبان.
=أسلح-
إسلاحا [سلح] ه: او را مسلح كرد.
=الأسلخ-
[سلخ]: بسيار سرخ، مرد پيش (آنكه موى سرش ريخته شده باشد).
=أسلس-
إسلاسا [سلس] قياده: او را رام وفرمانبردار كرد.
=أسلع-
إسلاعا [سلع]: در بدن او شكستگيها پديد آمد.
=الأسلع-
م سلعاء ، ج سلع [سلع]: آنكه كف پايش تركيده شده باشد، آنكه در
اثر سوختن نشانه هائى بر روى پوست بدنش باشد، مرد پيس، مرد خميده پشت.
=أسلف-
إسلافا [سلف] الأرض: زمين را براى كشت هموار كرد،- ه مالا به
او پولى قرض داد،- فى الشي ء: چيزى را سپرد يا تسليم كرد.
=أسلق-
إسلاقا [سلق] العود في العروة: چوب را در دسته چيزى داخل كرد،-
الرجل: آن مرد گرگ ماده اى را شكار كرد.
=أسلك-
إسلاكا [سلك] الشي ء في الشي ء:
چيزى را داخل چيزى كرد به همانگونه كه نخ را در سوزن كنند،- ه المكان وفيه وعليه:
او را به آن مكان وارد كرد.
=أسلم-
إسلاما [سلم]: فرمانبردار شد، مسلمان شد،- أمره الى الله: كار خود را به خدا واگذار كرد،- العدو: دشمن را خوار كرد.
=أسلم-
[سلم]: مار او را گزيد.
=الأسلم-
م سلمى [سلم]: اسم تفضيل از (السالم) است بمعناى سالمتر از آفتها.
=الأسلوب-
ج أساليب [سلب]: راه وروش، فن گفتار ويا كردار، خود بزرگ بين.
=الأسلي-
منسوب به (الأسل والأسلة) است؛ «الحروف الأسلية»: حروف اسلى سه
حرف (ز، س، ص) است.
=أسم-
إسماما [سم] اليوم: در آن روز بادهاى گرم وسام وزيد.
=الاسم-
ج أسماء وأسام وأسامي وأسماوات [سمو]:
لفظى است كه دلالت بر كسى ويا چيزى نمايد، اسم، نام. همزه اسم همزه وصل است ودر كلمه بسم حذف مى شود؛ «اسم الجلالة»: نام خداوند متعال.
=الاسم-
[سمو]: مترادف (الاسم) است.
=الأسم-
[سم] الأنف: آنكه سوراخ بينى وى تنگ باشد.
=أسمى-
إسماء [سمو] الشي ء: بالاى هر چيزى،- ه من بلد الى بلد: او را
از شهرى به شهرى ديگر روانه كرد،- الرجل زيدا وبزيد: آن مرد را (زيد) ناميد.
=اسمار-
### || اسميرارا [سمر]: به معناى (اسمر) است.
=أسمح-
إسماحا [سمح] الرجل: جوانمرد وبخشنده شد،- ت الدابة: ستور پس از سركشى رام شد.
=اسمر-
اسمرارا [سمر]: رنگ او گندمگون شد.
=الأسمر-
م سمراء، ج سمر [سمر]: گندمگون ، نيزه، شير ماده آهو؛ «عام
اسمر»: سال خشك وبى باران.
=الأسمران-
[سمر]: آب وگندم.
=أسمط-
إسماطا [سمط]: آن مرد خاموش شد.
=أسمع-
إسماعا [سمع] ه: سخن را به گوش او رسانيد، به او ناسزا گفت.
=اسمع-
اسماعا [سمع] الرجل وإليه: به سخنان او گوش داد.
=أسمل-
إسمالا [سمل] بينهم: آنانرا با هم آشتى داد،- الثوب: جامه كهنه شد.
=أسمن-
إسمانا [سمن]: فربه شد، بسيار فربه شد، دام وستوران او فربه شدند، چيز فربه خريد يا بخشيد،- الفرس: اسب را فربه كرد،- الخبز: نان را با روغن چرب
صفحه ۷۵