قاموس عربی فارسی
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
ژانرها
كشيد.
=الأسجوعة-
ج أساجيع [سجع]: قطعه اى از سخن يا كلام قافيه دار.
=اسحى-
إسحاء [سحو] الكتاب: كتاب را با شيرازه بست وصحافى كرد.
=أسحت-
إسحاتا [سحت] ت تجارته: به تجارت او حرام وبد راه يافت،- ه: او را تباه كرد، او را نابود وتباه كرد.
=أسحت-
[سحت]: مال ودارائى او از دست رفت.
=الأسحت-
م سحتاء، ج سحت [سحت] من الأعوام: سال بدون گياه كه در آن چرا نشود.
=أسحر-
إسحارا [سحر]: به هنگام سحر در آمد.
=أسحف-
إسحافا [سحف] السحفة: پيه پشت گوسفند را فروخت،- ت الريح السحاب:
بادها ابر را با خود بردند.
=أسحق-
إسحاقا [سحق] الضرع: شير پستان رفت وخشك شد وپستان به شكم
چسبيد،- الثوب: جامه كهنه شد، پرزه آن جامه ريخته شد،- خف البعير: سپل شتر سائيده شد،- ه: او را دور كرد، هلاك كرد،- الرجل: آن مرد دور شد.
=أسحم-
إسحاما [سحم] ت السماء: آسمان باران خود را فرو ريخت.
=الأسحم-
م سحماء ج سحم [سحم]: سياه، ابر سياه، نوك پستان، شاخ جانوران،
مشك مي، خونى كه هم پيمانان دست خود را در آن فرو برند.
=أسخط-
إسخاطا [سخط] ه: او را خشمناك كرد.
=الأسخم-
م سخماء، ج سخم [سخم]: سياه.
=أسخن-
إسخانا [سخن] الشي ء: آن چيز را گرم وداغ كرد.
=أسد-
- اسدا: شير را ديد واز ترس بوحشت افتاد، اخلاق او همانند شير شد،- عليه:
بر او جرأت يافت وگستاخى كرد.
=أسد-
إسدادا [سد] الشي ء: آن چيز ثابت ومستقيم شد،- الرجل: آن مرد
در كار خود صائب بود يا صواب خواست.
=الأسد-
ج أسد وأسود وأسد وآسد وآساد: شير كه مؤنث آن را (لبؤة) وبچه آن را (الشبل) ولانه اش را (العرين) نامند. اين كلمه بر مذكر ومؤنث شير اطلاق وگفته مى شود (هو الأسد) و(هي الأسد) (ح): گونه اى از جانوران درنده وگوشت خوار، شجاع؛ «داء الأسد»: بيمارى جذام.
=الأسد-
ج سد [سد]: آنكه داراى انديشه اى نيكو وحق طلبانه باشد.
=أسدى-
إسداء [سدي] الثوب: تارهاى پارچه را براى بافتن استوار كرد،-
بينهما: ميان آن دو نفر را اصلاح كرد،- اليه: به او نيكوئى كرد،- نصيحة الى فلان: فلانى را پند داد ونصيحت كرد،- الأرض: زمين را خيس كرد.
=الأسدران-
[سدر] (ع ا): نام دو رگ در چشمان انسان ، دو كرانه دوش.
=أسدس-
إسداسا [سدس] القوم: آن قوم شش نفر شدند، شتران هر پنج روز
يكبار به آب وارد شدند،- البعير: شتر دندان بعد از رباعيه خود را افكند. (دندان رباعيه شتر ميان دندان پيش ونيش است).
=أسدف-
إسدافا [سدف]: خوابيد، چشمان او از فرط گرسنگى يا پيرى تاريك
وتار شد،- الليل: شب تاريك شد،- ت المرأة القناع: آن زن روسرى را كنار زد يا نقاب از چهره بر افكند،- السر: پرده را برداشت،- عن كذا: از چيزى دور شد.
=الأسدف-
م سدفاء، ج سدف [سدف]: تار وتاريك.
=أسدل-
إسدالا [سدل] الستار: پرده را فرو افكند؛ «اسدل ستارا من السرية على كذا:
پرده بر روى آن راز افكند تا فراموش شود.
=الأسدي-
[سدي]: پارچه اى كه تارهاى آن به طول بافته شده باشد.
=الأسدي-
مرادف (الأسدي) است.
=أسر-
- أسرا وإسارة ه: با تسمه چرمى او را بست، او را گرفت واسير كرد.
=أسر-
إسرارا [سر] ه: او را شادمان كرد، او را به راز نسبت داد،-
السر: آن راز را پنهان كرد،- إليه بكذا: پنهانى با او سخن گفت،- اليه المودة وبالمودة: به او مهر ومحبت ورزيد.
=الأسر-
بند آمدن پيشاب، حبس بول.
=الأسر-
مص نيرو يا توان؛ «شدة الأسر»:
نيروى بسيار؛ «هذا لك بأسره»: همه اين از آن تو است؛ «جاؤوا باسرهم»: همه آنها آمدند.
=الأسر-
[سر]: ميان تهى،- من الرجال:
فربه، آنكه به ميان قومى در آيد واز آنان نباشد.
=أسرى-
إسراء [سري]: شبانگاه راه پيمود،- الرجل: مهتر وبزرگ قوم شد.
=الأسرى-
جمع (الأسير) است؛ «اسرى الحرب»: اسيران جنگى.
=أسرب-
إسرابا [سرب] الماء من الإناء: آب را از ظرف روان ساخت.
=الأسرب-
سرب. اين كلمه فارسى است.
=الأسرب-
سرب. اين كلمه فارسى است.
=الأسرة-
ج أسر: خانواده وخويشان نزديك مرد، خانواده؛ «أسرة الجريدة»:
هيأت مديره وهيأت تحريريه روزنامه.
=أسرج-
إسراجا [سرج] الفرس: بر پشت اسب زين نهاد،- السراج: چراغ را
روشن كرد.
=أسرد-
إسرادا [سرد] الأديم ونحوه : پوست ومانند آنرا سوراخ كرد ودوخت،- النخل:
نخل خرما در اثر بى آبى خشك وپژمرده شد.
=أسرع-
إسراعا [سرع] في المشي: در راه رفتن شتاب وكوشش كرد.
=أسرف-
إسرافا [سرف] المال: مال را اسراف كرد،- فى كذا: در فلان كار
افراط واز حد آن تجاوز كرد، خطا كرد، غفلت كرد، جهل ونادانى كرد.
=الأسروب-
سرب- اين كلمه فارسى است-
الأسروجة-
[سرج]: دروغ
صفحه ۷۲