قاموس عربی فارسی
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
ژانرها
او را از آن هراس بيرون آورد.
=استفسر-
استفسارا [فسر] فلانا عن الامر: از فلانى خواست تا درباره آن
امر توضيح دهد،- ه الأمر: از او خواست تا درباره آن امر توضيح دهد.
=استفص-
استفصاصا [فص] منه شيئا: خواستار بيرون آوردن چيزى از آن شد.
=استفصل-
استفصالا [فصل]: از او خواست تا شرح وتفصيل دهد.
=استفضل -
استفضالا [فضل] من الشي ء:
بازمانده آن چيز را رها كرد.
=استفظع-
استفظاعا [فظع] الأمر: آن امر را وحشتناك يافت.
=استفع-
استفاعا [سفع] لونه: رنگ رخسار او از ترس ومانند آن دگرگون شد.
=استفقد-
استفقادا [فقد] المريض: از بيمار عيادت كرد. اين كلمه در زبان
متداول رايج است.
=استفك-
استفكاكا [فك] ه: خواستار رهائى ويا آزادى او شد.
=استفل-
استفالا [سفل]: پائين آمد.
=استفل-
استفلالا [فل] السيف: شمشير را شكافت، سوراخ كرد.
=استفلى-
استفلاء [فلي]: اظهار تمايل كرد وخواست تا خود را پاكيزه كند،- ه:
متعرض او شد تا سرش را با شمشير از بدنش جدا كند.
=استفلت-
استفلاتا [فلت] الشي ء من يده: آن چيز را از دستش ربود.
=استفلح-
استفلاحا [فلح] بالشي ء: بر آن چيز دست يافت وبدان رسيد.
=استفهم-
استفهاما [فهم] ه الأمر: از او خواست كه وى را از آن كار آگاه
كند يا از آن خبر دهد.
=استقى-
استقاء [سقي] منه: از او خواست تا چيزى بنوشد،- من النهر: از رودخانه آب برداشت.
=استقاء-
استقاءة [قيأ]: خود را به قى كردن زد.
=استقات-
استقاتة [قوت] فلانا: از فلانى قوت وروزى خواست.
=استقاد-
استقادة [قود]: خوار وزبون شد،- له: از او فرمانبردارى كرد،- الأمير:
از حاكم خواست تا كشنده را قصاص كند وبكشد.
=استقال-
استقالة [قيل] من منصبه: از مقام خود درخواست كناره گيرى كرد،-
ه البيع: از او خواست تا معامله فروش را فسخ كند.
=الاستقالة-
[قيل]: درخواست كناره گيرى ويا استعفا از منصب ومقام.
=استقام-
استقامة [قدم]: استوار شد، «استقام له الأمر»: آن كار براى او
استوار ومناسب شد،- الشعر: وزن شعر درست شد،- المتاع: متاع يا كالا را قيمت گذارى كرد،- ت المرأة: آن زن آبستن شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الاستقبال-
[قبل]: مص،- من الزمان: زمان آينده؛ «حفلة استقبال»: جشن يا
ميهمانى به افتخار شخصى يا بمناسبت روزى خوش؛ «ردهة الاستقبال»: اطاق بزرگ پذيرائى از ميهمانان.
=استقبح-
استقباحا [قبح] الشي ء: آن چيز را زشت وپليد دانست.
=استقبل-
استقبالا [قبل] الرجل: بسوى آن مرد آمد،- الشي ء: با آن چيز
روبرو شد، روياروي او ايستاد، ضد كلمه (استدبره) است.
=استقتل-
استقتالا [قتل]: خود را براى كشته شدن آماده كرد وتا حد مرگ
قتال نمود،- فى الأمر: بر سر آن كار خود را به كشتن داد، در آن كار بسيار كوشيد.
=استقد-
استقدادا [قد] الأمر: آن كار يكسان شد، پى در پى دوام يافت.
=استقدح-
استقداحا [قدح] زناده: از آتش زنه آتش بيرون كرد.
=استقدر-
استقدارا [قدر] الله خيرا: از خداوند خواست تا در انجام آن كار
توفيق يابد.
=استقدم-
استقداما [قدم]: در كار خود كوشا شد،- القوم: پيشاپيش آن قوم
قرار گرفت،- الرجل: از آن مرد خواست تا نزد وى بيايد.
=استقذر-
استقذارا [قذر] الشي ء: آن چيز را چرك وپليد شمرد، بعلت چركى
آن چيز را مكروه وبد دانست.
=استقذف-
استقذاقا [قذف] فلانا بالحجر:
سنگ بر فلانى انداخت،- الرجل: به آن مرد تهمت ناروا زد.
=استقر-
استقرارا [قر] بالمكان: در آن جاى ماندگار شد، اقامت كرد،- الرأي على كذا:
فلان امر يا كار مقرر گرديد.
=استقرى-
استقراء [قرو] الأمر: آن امر را بررسى ودنبال كرد.
=استقرى-
استقراء [قري]: خواستار ميهمانى شد،- البلاد: شهرها را به سفر
وسير وسياحت پرداخت.
=استقرأ-
استقراء [قرأ] فلانا: از فلانى خواست تا بخواند،- الأمور: امور
را براى شناخت خواص آنها بررسى كرد.
=استقرب-
استقرابا [قرب] الشي ء: آن چيز را نزديك يافت. اين كلمه ضد
(استبعده) است.
=استقرض-
استقراضا [قرض] منه: از او وام خواست.
=استقرن-
استقرانا [قرن] لفلان: از ياران ونزديكان فلانى شد،- الرجل
للأمر: بر آن كار توانا شد،- الدم فى العرق: خون در رگ زياد شد،- الدمل: زخم رسيده شد وموقع شكافتن آن رسيد.
=استقسم-
استقساما [قسم]: خواستار تقسيم آن چيز شد، بين دو كار انديشيد
وفكر كرد،- ه بالله: از او خواست كه به خدا سوگند خورد.
=استقص -
استقصاصا [قص] ه: از او خواست تا دشمنش را قصاص كند وانتقام وى
را بگيرد.
=استقصى-
استقصاء [قصو] المسألة وفيها: در پيرامون آن مسأله وبحث در آن نهايت
صفحه ۶۳