কামুস আরবি ফার্সি
فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي
জনগুলি
للعمل»: آمادگى كار را داشت، تمايل وآمادگى.
=استعذى-
استعذاء [عذو] المكان: آن مكان را خوب وپاكيزه يافت.
=استعذب-
استعذابا [عذب]: آب گوارا خواست يا نوشيد؛ «خرج يستعذب الماء»:
براى بدست آوردن آب گوارا بيرون رفت،- الشي ء: آن چيز را گوارا يافت.
=استعذر-
استعذارا [عذر] اليه: از او عذر وپوزش خواست.
=استعر-
استعارا [سعر]: افروخته شد،- الجرب فى البعير: بيمارى گرى بر
گردن شتر پديد آمد،- الشر: تبهكارى منتشر وپخش شد.
=استعرب-
استعرابا [عرب]: به ميان عربها داخل شد، خود را عرب كرد.
=استعرض-
استعراضا [عرض]: چيزهاى پهن خواست،- الشي ء: خواست كه آن چيز
بر وى عرضه شود،- الجنود: سربازان را سان ديد،- ه: به او گفت «اعرض علي ما عندك»: آنچه كه دارى بر من عرضه كن.
=استعرف-
استعرافا [عرف] الشي ء: آن چيز را شناخت،- الى فلان: خود را به
او معرفى كرد تا وي را بشناسد.
=استعرق-
استعراقا [عرق]: به جاى گرم رفت تا عرق كند،- الشجر: ريشه هاى
درخت به زمين فرو رفت.
=استعز-
استعزازا [عزز] عليه: بر او سخت گرفت وچيره شد،- الله بفلان:
خدا او را مرگ دهد.
=استعسر-
استعسارا [عسر] الأمر: آن كار را سخت يافت،- الأمر عليه: آن
كار بر او سخت شد.
=استعسل-
استعسالا: عسل خواست،- ت النحل: زنبور عسل ساخت.
=استعشى-
استعشاء [عشو] الرجل: آن مرد را ستمكار يافت،- نارا: از آتش
نشانى راه يافت.
=استعصى-
استعصاء [عصي] سيده: از مالك خود نافرمانى كرد،- الشي ء عليه:
آن چيز بر وى سخت شد.
=استعصف-
استعصافا [عصف] الزرع: ساقه كشت برآمد.
=استعصم-
استعصاما [عصم]: آنچه را كه از وى نگهدارى كند يا پناه دهد
خواست،- به: به او پناه برد وملازم وى شد.
=استعط-
استعاطا [سعط] الدواء: دارو را به بينى خود داخل كرد.
=استعطى-
استعطاء [عطو]: عطا وبخشش خواست.
=استعطر-
استعطارا [عطر]: خود را معطر كرد.
=استعطف-
استعطافا [عطف] ه: از او خواست تا با وى مهربانى كند.
=استعطل-
استعطالا [عطل] ت المرأة: آن زن بى زيور شد.
=استعظم-
استعظاما [عظم]: تكبر كرد،- الأمر: آن كار را بزرگ شمرد، آن
چيز را انكار كرد،- الشي ء: بيشتر آن چيز را گرفت.
=استعفى-
استعفاء [عفو] من وظيفته: از كار خود استعفا كرد، كناره گيرى
كرد،- الرجل مكلفه: از تكليفى كه به او شده بود معذرت خواست،- ت الإبل اليبيس: شتران گياه خشك را به لب گرفته وپاك كردند.
=استعفر-
استعفارا [عفر]: بر روى آن چيز خاك نشست.
=استعقب-
استعقابا [عقب] ه: عورت يا لغزش او را خواست.
=استعلى-
استعلاء [علو] النهار: روز بلند شد،- ه: بر او چيره شد،- الشي
ء: از آن چيز بالا رفت.
=الاستعلام-
ج استعلامات [علم]: مص؛ «مكتب الاستعلامات»: دفتر اطلاعات
وراهنمائى لازم. نام ديگر آن «قسم الاستعلامات» است.
=استعلف-
استعلافا [علف] ت الدابة: ستور با آواز علف وگياه خواست.
=استعلم-
استعلاما [علم] ه الخبر: خبر را از او پرسيد.
=استعلن-
استعلانا [علن] الأمر: آن كار آشكار شد، مورد آگاهى قرار گرفت.
=استعم-
استعماما [عم]: عمامه پوشيد، عمامه بر سر نهاد،- ه: او را به
عمويى گرفت.
=الاستعمار-
[عمر]: مص، استعمار، تسلط كشورى بر كشورى ديگر.
=الاستعمال-
[عمل]: مص؛ «سهل الاستعمال»:
به آسانى بكار گرفتن؛ «سوء الاستعمال»:
سوء تصرف. بنا حق تصرف كردن.
=استعمر-
استعمارا [عمر] ه في المكان: او را در آن مكان جاى داد تا آنرا
آباد كند،- ت دولة بلاد غيرها: آن دولت كشور ديگرى را مستعمره خود ساخت.
=استعمل-
استعمالا [عمل] ه: او را عامل (حكمران، فرماندار ... ) تعيين كرد، از او خواست كه كار كند،- الثوب: جامه را پوشيد،- الشي ء: در آن چيز تصرف كرد واز آن استفاده نمود،- القوة او الوسيلة: نيرو يا وسيله بكار برد، بكار گرفت؛ «استعمل معه وسائل العنف»: با او متوسل به نيروى سخت وبازدارنده شد،- الآلة: با آن ابزار كار كرد.
=استعمل-
[عمل] فلان: والى يا حاكم يا نماينده سلطان شد.
=استعهد-
استعهادا [عهد] فلان من صاحبه:
فلانى با دوست خود عهد وپيمان بست،- فلانا من نفسه: از فلانى
در برابر حوادث ضمانت نمود.
=استعوى-
استعواء [عوي] ه: از او فريادرسى خواست،- القوم: از آن قوم
يارى خواست، آن قوم را به فتنه فراخواند.
=استعيا-
استعياء [عيي] بالأمر: كار را نتوانست به خوبى انجام دهد.
=استغاث-
استغاثة [غوث] الرجل وبه: از آن مرد يارى خواست.
=استغار-
استغارة [غور]: عليهم: آنها را غارت وچپاول كرد،- الرجل: آن مرد خواست به زمين گود وارد شود، سخت شد وذخيره كرد،- الجرح: زخم ورم كرد.
পৃষ্ঠা ৬১